هیچوقت رهات نمیکنم
هیچوقت دل از تو نمی کنم
هیچوقت فراموشت نمی کنم
خودتو اذیت نکن
اینقدر بیقرار تو هستم
که خودت هم میدونی هر دفعه دیدمت
تازه تر از قبل
و برام همیشه بار اول
بی تکرار عین روز اول بودی
هیچوقت برام کهنه و قدیمی نمیشی
همیشه هستم برات
خیالت راحت باشه
یکی بهم میگفت:
«اگه یکی رو داشته باشی
تو تمام لحظات تصورش کنی؛
و نمیتونی فراموشش کنی؛
یعنی روحت
تو اون آدم گیر کرده
داشتم فکر میکردم
راست میگه
شاید قشنگترین نوع دلبستگی
همین باشه که
روحت گیرِ اون آدم باشه.
جوری که دلت بخواد
تو لحظه لحظه ی زندگیت،
تو خوشحالیت،
تو شادیات،
تو ناراحتیت،
تو غم هات باشه
یکی که همیشگی باشه...
مثل تو....
چه بگویم
حرفهایم برایت نگفته هم قابل شنیدن است
پیچیده حرف نمی زنم
دلم را از روی زمین بردار
و آتش دلم را بشکن
ای زیباتر از همه دنیای من
کجای دنیا را جاده یکطرفه درست کرده اند
تو بی پایان منی
بی انتها تر از همه آرزوها
چیزی نیست که تمام شود
دلم رشته رشته میشود
و یا ریش ریش
ولی از تو نمی برد
ترکت نمی کند
می ماند
و من
برای همیشه تو را خواهم نوشت
ترا خواهم داشت
تا در یک روز
در یک روز دور از تو
در یک بهت مبهم بمیرم....
نگاهم کن
من سالهاست به نگاهت محتاج شده ام
بی نگاهت و در سکوت تو
چشمان من بی نور میشود....
صدایم بزن
دلم شور تپیدن حروف نامم از زبانت را دارد
وقتی صدایم می زنی
انگار صدایی در عمق یک جان متعلق به وجودم
می پیچد....
دستانم را بگیر
نگذار سرد شوم
در کابوس زمستان و یخبندان روزها و شب ها
در این روزهای گرم
دستانم سرد سرد شده اند
نگذار دلم در دست سرمای دلهای خسته و بیمار
بشکند...
سکوتت را بشکن
نگذار غم تو که به جانم رسیده
تارهای دلم را در کوک خستگی بمیراند
بگذار خوابهایم با تو زیبا شود
و دنیایمان برای هم تماشایی شود....
بگذار اعتراف کنم
دست و دل و نگاهم
بی تو یارای دوری تو را ندارد
مثل یک کودک گمشده دنبال تو
در تک تک سلول های وجودم میکردم
تا نشانه ای از دوست داشتنت را برایم زنده کرد
صبحم تویی
مثل نسیم خنک بهاری
مثل گرمای مرداد ماه این روزها
شمیم عشق در دستان توست
و چشماتت جلوه زیبای خدا در بودن
صبح را زودتر از همه بیدار میشوم
تا تو را در دلم تکرار کنم
مثل زورق خورشیدی
که در بین دریاست
مثل ماه منیری که در پهنای آسمان به زمین لبخند می زند
مثل من که با بوسه های عاشقانه صبح
ترا به دلم می خوانم
صبحت بخیر عشقم
جاودانه من
برای تمامی لحظه های ناب نفس کشیدنم....
پایان شب
چراغهای خاموش و تاریکی و سکوت
و آغاز دنیای فکر و یاد تو
اغاز تپش های قلبم از دوری و دلتنگی تو
آغاز یک دوره کوتاه و صامت از نبودنت....
پایان شب من
آغاز خیال و حسرت نداشتن تو
و آغاز یک شور نبودن
که در تمامی سلول های دلم شور میزنند....
کاش معنای آرزوهای بهار و پاییز مرا
در این لحظات میدیدی
و در میان همه آرزوها
رنگ خیالم را
با لبخند همیشگی ات نقاشی می کردی...
کاش هم سفره نان و خیال تنهایی ات می شدم
و عطر وجودت را به نبض دست هایم میزدم
کاش این لحظات ترا نفس می کشیدم....
همیشه برای لحظه هایت می نویسم
برای فکرهایت راه میروم
درسم را برای یک عمر بودن
در دلنوشته هایم خط خطی کرده ام
مثل تکرار یک خاطره دلنشین
یک ثانیه بودن در اوجیک دوست داشتن
کار به همه حال تو
وبه تمام حرفهایت هست
بگذار گوشه دلت بنشینم
سیر نگاهت کنم
و به حرفهایت گوش دهم
انگار نه انگار فصلی بنام من در دنیا
با تو گره خورده
خوب بودن حال تو
تمام بهانه ام برای توست
برای هر چهکه حالت را خوب کند
و لبخندی را بر لب هایت شکفته کند
چشمانم را که می بندم
تصویر همیشگی ات در خیالم راه میرود
مثل همیشه نگاهم می کنی
هیچوقت یادم نمیرود
تمام دنیایم از چشمانت شروع شد
و قلبم ایستاد وقتی که روبرویم نگاهم کردی
سالهاست از آن خاطره می گذرد
مثل ترنم یک موسیقی آشنا
شاید اولین بار که صدایم کردی
روزی خودت گفتی
فکرش را می کردی زمانی کنار هم قرار بگیریم
راستش را بخواهی هیچوقت خیالم و دلم ترا گم نکرده
همیشه جولان می دهی مثل ترانه باران
مثل رنگین کمان آرزوهای مان
این اولین اعترافم نیست
و شاید حرفهای من برایت یک معنی را داشته باشد
چشمانم را که می بندم
تصویر همیشگی ات در خیالم راه میرود
مثل همیشه نگاهم می کنی
هیچوقت یادم نمیرود
تمام دنیایم از چشمانت شروع شد
و قلبم ایستاد وقتی که روبرویم نگاهم کردی
سالهاست از آن خاطره می گذرد
مثل ترنم یک موسیقی آشنا
شاید اولین بار که صدایم کردی
روزی خودت گفتی
فکرش را می کردی زمانی کنار هم قرار بگیریم
راستش را بخواهی هیچوقت خیالم و دلم ترا گم نکرده
همیشه جولان می دهی مثل ترانه باران
مثل رنگین کمان آرزوهای مان
این اولین اعترافم نیست
و شاید حرفهای من برایت یک معنی را داشته باشد
معنایی از یک حس عمیق
معنایی از یک تو
که برای همیشه در دلم هستی
نفس می کشی
و مثل نگاه اولین آن
مرا نگاه می کنی
و من مثل همیشه
عاشقانه نگاهت می کنم .....
ان شالله سلامت باشن
شما و عزیزم هم سلامت باشید
جلوی در خانه می ایستم
منتظر هستم رد شوی
تا یک بار دیگر تو را ببینم
نگاه میکنم به دستانم
می لرزند
مثل سایه های انتظارم در این چند سال
شاخه گلی برایت در دستانم
پژمرده مثل خنده های رفته از لبانم
دیوار پشت سرم هم آرام آرام دلتنگ شده
و درد دلم
که میان گلبرگ های گل منتظر
خودش را برای دیدنت پنهان کرده
چه انتظاری
همسایه های دلم
میدانند که من
منتظر آمدنت هستم
آنها برایم آب و هوای تو را تعریف می کنند
و من
پیچ کوچه را در انتظار آمدنت
با دلتنگی ام گره میزنم
شاید که تو بیایی
و یک بار دیگر از کوچه دلم رد شوی....
جای خالی نفس ها
روی صندلی خالی
و نگاه هایی که دور از یک انتظار حکایت داشت
جای خالی صداها
و حرفهای در گوشی
مثل باد در دلم می پیچد
جای خالی دستها
در میان همهمه بهت دوری
در میان یک خلوت
جای خالی دل من
روی صندلی خاطرات
روی شانه های دوست داشتن
جای خالی تو در نزدیک من
بین سالهای همیشه ما در شهر
جای خالی من در کنار یاد تو
مثل یک کودک گمشده در دامان دلت
جای خالی ما در بین تمام واژه های دلنوشته های این روزها
جای خالی تو در این موقع شب
در کنار خاطرات من....
وصف حال لحظه لحظههای ِ من
مثل گردش زمین به دور ِ آسمان
مثل سقف ناامید یک نگاه ِ منتظر
مثل تک تک تمام ِ واژههای من...
حال من شبیه هیچ لحظه نیست
حال من شبیه هر چه می نویسم است؛
حال من شبیه حرفهای تلخم است:
مثل یک حواس بی خیال لحظه های تو
کلمه های بی دلیل
حرفهای بی نفس
سکته های بی رمق
شاخه های بی درخت
کاج های بی قرار
حال من شبیه خسته های بی هدف
صفحه های بی حروف
مردهای بی هوس
زنده های بی حواس
روزهای بی کسی
خانه های بی پدر
مادران بی رحم
لحظه های بی سکوت
حال من شبیه پارکهای بی چمن
سرزمين بی کویر
رودهای بی خروش
کاش های بی ثمر
واژههای بی گناه
قلبهای بی تپش
یاس های بی بهار
غنچه های بی زبان
آبهای بی بخار و
ابرهای بی صدا و بی هوا
حال من شبیه بانکهای بی شمار و بی خیال
عشق های بی امید و قهقهه
باغهای بی ثمر
سالهای بی شمار
سفره های بی نمک
چشم های بی نگاه و بی صدا
شعرهای بی ردیف و بی عروض
حال من شبیه لحظه لحظه های توست
حال من شبیه نقطه های بی نظیر و بی ریا
مثل حرفهای بی جواب و بی سؤال
حال من شبیه مرد منتظر به پای یک طناب دار
مثل یک غریب گمشده میان خانه های دوست
مثل این دقایق تو با تمام آرزوی من
حال من شبیه هر چه حال هفته ها و ماههای توست...
من از سکوت تنهایی این روزهایت فهمیدم
دنیا کوچکتر از یک روز با عشق کنار یکدیگر است
از سکوتت فهمیدم
دل را باید فهمید وگرنه لمس ضربان قلب نمیتواند تفسیر باور دل باشد
من از حروف کلماتت فهمیدم
چقدر غصه وجود دارد که روح آدم را فرسوده میکند
من از دلواپسی تو فهمیدم
چه دلخوشی وسرگرمی های اطرافیان پوچ و بی مفهومند
من از دنیای تو فهمیدم
تنها حرف زدن
راه پل زدن به یک دل نیست و بعضی وقت ها
دلها بی آنکه دیگران ببینند
در ماورای زبانها
با هم حرفهایشان را بهتر از دیگران به هم میزنند
من از سکوت تو فهمیدم
دوست داشتنهای واقعی همه جا و همیشه دیده میشود
و من از حرفهای تو همه چیز را فهمیدم
ولی نمیتوانستم صدایت بزنم...
نمی خواهم عشقت را گم کنم
نمی خواهم برای نفس کشیدن دونفریمان کم بیاورم
میدانم هیچ میخی روی دیوار این خاندان
نمی تواند وزن عکس دونفریمان را
نگه دارد....
بگذار
دستانمان
تنها در قاب دلمان
برای هم قفل شوند
و عکسمان
تنها خط مرزی نقشه جغرافیایی باشد
بین دو کشور
در نيم کره شمالی و جنوبی دنیا
مثل فرق یک دنیا...
حس دلم به تو نزدیکتر از آن است که فکر کنی
و کاش جواب حرفها را با احترام میگفتم:
بهانههای گفتنی ام زیاد نیست
ولی پرسشهای من از دلم چرا .....
و آنچه که هیچوقت فراموش نمی شود
عشق است
ولی بعضی وقتها دلمان می خواهد
راز های دلمان را پنهان کنیم
و اسم آن را فراموشی میگذاریم
نخواه از من که فراموشت کنم
ولی آنچه که همیشه هست
عشق فراموشی ندارد.....
از این به بعد بگذار حالمان خوب شپد
و تو این حرفم را با تمام وجودم بپذیر
و باور نکن
بخدا یع کم فراموش کنی حرفای گذشته رو
میتونی و میشه
بخدا دلم گرفته برات
دلم هواتو کرده
عزیزم دست خودت نیست
پس دست کیه؟
اگر آهنگی را از تو می خواهم
چون
آهنگ های تو
تمام خواستن های دلم هست
و تمام نگاهت در دلم...
آهنگ های تو
تابحال چند خورشید را در دلم آب کرده
آهنگ های تو بهانهای میشود برای زنده ماندنم
واین دلم من است
که همیشه با آهنگ های تو
خواب مهتاب منیر را می بیند
با آهنگ های تو
هر شب برای بیقراریم
و چشمم که تنها با خیره شدن به سقف یادت
خواب میرود
من عادت کرده ام
به همه ندیدن
و عادت کرده ام به دیدن
آهنگ های تو
تیتراژ هایی که سالهاست قصه ما را میخواند
چگونه میشود
یک نفر آنقدر در دلت کودتا کند
که هیچ سرهنگی با همه مدال های افتخارش
که بر دیوار خانه اش داشته
نخواهد توانست از قدرت حکومت چشمانت کم کند
مگر میشود انکار کرد
پرده های مهربانیت در نت های اهنگت
با تمام پیله تو را
به دور خودش پیچیده...
من همیشه برای تو مینویسم
و آهنگ های تو برای من یعنی
پایان همه طلسم های خوانده نشده
یعنی دور کردن یادت از چشمهایی که بدخواه توهستند
آهنگ های تو یعنی اینکه
با گوش دادنش
هر شب برای سلامتیت
در دلم
اسپند دود میکنم....
رشتههای فکر و خيالت را
لحظه به لحظه در دلم می بافم
مثل یک تابلوی نقاشی می ماند
پر از هوای یک نفس
پر از اشک هایی که گوشه چشمان تابلو روان میشود
پر از سبزه هایی که با دستهای مهربانت می چینی
و میوه کال نوبرانه ای
که در انتظار آذرش هستی
میدانم
پشت پرده این تابلو
لایه های فریادی از رنگهای من
با نگاه دلشوره تو بهم رسیده
میدانم شوری نمک چشم مان
روی تابلوی نقاشی ات مانده
میدانم موسیقی صدایت را در دلم به تصویر کشیده ای
و میدانم
گوشه ای از خلوت تنهایی تابلوی نقاشی ات
عکسی از من دور تر از نگاه دیگران برای خودت گذاشته ای
این شبها
پایان مسير طولانی شبهای بیقراری و بیداری ست
چه مرداد دلگیری شد
دلم می خواهد
پایان یابد این روزها
پایان حروف الفبای تلخ قلبمان ...
چشمانم خسته اند
و سفره دلم
بی رنگ
از شادی لبخندهای نبوده ات شده....
نمیدانم
گرمای این روزها
هیزم های سرد اجاق دلمان شده
یا دلم از ترس فردای دور مبهم میلرزد
نمیدانم
این شبها تنهایی و دور بودن از دیگران را گریه کنم
یا داغی سکوتمان را حرف بزنیم.....
میدانم
مرداد امسالمان سارق خوشحالیمان شد
و سرد تر از خستگی های هر روزمان....
یا مثل شبهای طولانی یلدا
دست نیافتنی تر از دوست داشتنی هایمان شده.....
این روزها
مثل همیشه به انتظارت می نشینم
نگاهم به درب خانه بی صدای دلم هست
تا دوباره برایم سلام و لبخند بیاوری......
چشمانم بی فروغ شده اند
انگار چیزی شبیه یک پرده
گرد و غبار گرفته
گرد و غباری از یک بی مهری
از یک بی تو بودن
از یک سنگینی دل که بر تمام وجودم سنگینی میکند
مثل یک کوه آتشفشانی
درونم غوغاست
مثل یک طوفان نا آرام
و مثل یک صاعقه که به جانم زده شده
شبیه یک رؤیا
در دشتهای خالی از سکنه و حیات راه میروم
گم شده ام در بین جماعتی که
فقط صدای مبهم و گنگ شأن
سراسر قاره رگهای بدنم را راه میروند
و فقط انگار من بین آنها مرده ام
نمی دانم سکوت کنم یا حرف بزنم و نمی دانم
برای بودنم چه خبری در تیتر عنوانم خواهد آمد....
در این وقت شب
نه ابری است
و نه انتظار بارانی
چشم های عروسکی ستارههای ساکت آسمان
فقط ترانه ای برای من میخوانند
ترانه ای از سمفونی فراموش شدن من...
در این وسط من هم
بی خیال زنده ماندن میشوم
برای یادهایی که دیگر برایم نیستند
برای ثانیه هایی که دیگر ندارمش و برایم نمی تپند
برای قلبهایی که نمی زنند...
و برای راههایی که همه برایم بسته شد....
اینروزها
طعم تلخ حروفم
خونم را غلیظتر از یک بغض کهنه کرده
اینروزها
تمام دنیا را
خسته تر از یک بودن
به فاصله یک عمر جامانده تا قيامت میدانم
این روزها
چقدر خوشبختی دور از من
به فاصله یک سال نوری
برای فریب همه
دل به آب نباتهای کاغذی بچگی هایمان داده
که کام هیچکداممان را شیرینمان نمی کند
برای همیشه
سایه ای از دوست داشتنت را می خواهم
که چتر دلم شود
مراقبم باشد
مثل مادری که همیشه دخترش را می بوسد...
تا من هم مثل بچهها
نقاشی چشمانت را به دلم آویزان کنم
هر روز جلوی چشمانم باشی....
رنگهای نقاشی های دلم ساده اند و بی سایه
مثل زیبایی خودت
زیبا و دیدنی،
مثل اثر هنری تاریخ های عاشقی...
بوی روح خوبی ومهربانی مهر میدهی
بوی عطر غنچه های بهار نارنج شیراز
بوی یاس های کوچه رهگذر ....
دوست دارم مرا هم در دلت نقاشی کنی
مرا بکشی در آغوشت
با رنگهای ساده سلام
و بوسه های گرم دوستی...
دندان عقلم را کشیدم تا که کامل عاشقت گردم
یا اینکه دربین همه من سینه چاک و لایقت گردم
خورشید بودی تو و تابیدی مرا گرمای خود دادی
تا در دیاری سرد یا تاریک صبح صادقت گردم
لاف رفاقت میزنم با عشق تو چیز گزافی نیست
من آرزو دارم همیشه چون رفیق سابقت گردم
در گوشهای تا می نشینم یاد تو همدم ترینم هست
شاید که بین خاندان یا دیگران من خالقت گردم
دریا دلت هست ساحلت آرامش آغوش عشق تو
ای کاش من در ساحل آرامش تو قایقت گردم
برچسبها: شعر
این لحظات را در خاطرم قاب میگیرم
لحظه هایی بین من و تو
لحظاتی در نهایت سکوت و تنهایی
و دو حس شبیه به هم
مثل همیشه عاشقانه....
می دانم
دلهای خواب و بیدار چه فرقی دارند
و می دانم انتظار یعنی چه...
بیداری های من و تو
چشمهای خیس از باران دوست داشتن
خوابهای مشتی خاک
مشتی غریبه های آشنا
که تنها نامشان نزدیک تر از آشنایی دارند....
این لحظات را من و تو
سالهاست با هم زندگی کرده ایم
سالهاست بیدار مانده ایم
و برای هم دل خرج کرده ایم
این لحظات را سالهاست
من و تو با هم در دلمان پنهان کرده ایم...
یک عمر جلوی همه می ایستم
تا لحظه ای کنار تو بایستم
یک عمر به همه دلها نه گفتم
تا یک بار به دلت بگویم دوستت دارم
یک عمر دلتنگی ات را تحمل میکنم
تا یک لحظه احساس کنم بیاد منی
یک دنیا حرف میزنم برای تو
تا هيچ حرفی غیر از تو برایم نماند
یک بار عاشق شده ام
تا به همه بگويم
همين يک دوست داشتن برایم کافی است
یک لحظه احساس دستهای تو
بهتر است برایم تا تمامی دنیا دستم را بگیرد
دنیا هر چه هم بزرگ باشد
ولی من فقط یک تو را بیشتر نمیخواهم
برایم جوابی بنویس
دلم تنگ نقطه هایت هست
نقطه هایی که دلم را به هوایت می برد
دلم فقط برای تو می نویسد
و کلماتم مثل نگاهم
تشنه سیاه و سفید حرفهایت می نشیند
تا بیایی و بمانی....
این خواب هم در این دل گرما نمی چسبد
مرداد ماه و قطع برق تنها نمی چسبد
بااینکه طبع حالمان همواره هم سرد است
اما بدون کام تو خـــــــرما نمی چسبد
هرسال ماند م منتظر تا برف بنشیند
من بی تو حتی سردی سرما نمی چسبد
بین غذاها هر چه تو آماده می سازی
اندازه نان و پنیرت مزه حلوا نمی چسبد
میجویمت هر لحظه در فکر و خیالم عشق
اما برایم تا نبینم صورتت پیدا نمی چسبد
هر روز فکرت پیش رؤیا بهترین کار است
اما بدان هرگز مثال دیدن شبها نمی چسبد
شعر# عاشقانه# گرما #مرداد# رؤیا