خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
نگاهم کن
من سالهاست به نگاهت محتاج شده ام
بی نگاهت و در سکوت تو
چشمان من بی نور میشود....
صدایم بزن
دلم شور تپیدن حروف نامم از زبانت را دارد
وقتی صدایم می زنی
انگار صدایی در عمق یک جان متعلق به وجودم
می پیچد....
دستانم را بگیر
نگذار سرد شوم
در کابوس زمستان و یخبندان روزها و شب ها
در این روزهای گرم
دستانم سرد سرد شده اند
نگذار دلم در دست سرمای دلهای خسته و بیمار
بشکند...
سکوتت را بشکن
نگذار غم تو که به جانم رسیده
تارهای دلم را در کوک خستگی بمیراند
بگذار خوابهایم با تو زیبا شود
و دنیایمان برای هم تماشایی شود....
بگذار اعتراف کنم
دست و دل و نگاهم
بی تو یارای دوری تو را ندارد
مثل یک کودک گمشده دنبال تو
در تک تک سلول های وجودم میکردم
تا نشانه ای از دوست داشتنت را برایم زنده کرد
تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۴ | 0:11 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب