خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

خاطرات سال‌ها | آبان ۱۴۰۴

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴ | 22:39 | نویسنده : رؤیا |

تولد آبان



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴ | 13:44 | نویسنده : رؤیا |

تولد فرشته

می گویند آبان قلب پاییز است

و خدا

تمام زیبایی خلقتش را در قلب جا میدهد..

و بهترین اتفاق در آبان

تولد فرشته ای میشود

از جنس مهر

از معجون عشق مهر و آبانی...

ترا با تمام وجود در دلم شاد می خواهم

و ثمره این روزها

دلم به هوای تو بیشتر از همیشه می تپد

صمیمانه تبریک دلم را برایت

در لابلای گلبرگ های رنگین یاس و نرگس

در زیباترین نگاه چشمانت

و در بین تمام واژه های دلم

تقدیم وجودت میکنم....

😘😘😘😘😘😘😘🥰🥰🥰😍😍



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴ | 13:40 | نویسنده : رؤیا |

تبریک

💗💗💗💗💗😍😍😍😍🥰🥰🥰

خدا را شکر امروز مهر و آبان ماه بهم پیوست

خدا یک مهربانی را نصیب عشق من گرداند

خدا را شکر بعد از ماهها سختی و بی خوابی

دل عشق مرا با بودنش خوشحال و خندان کرد

دلم با بهترین الفاظ می خواهد به تو تبریک ها گوید

و می خواهم که با عمق وجودم پر کنم قلبم

فقط جای تو را با عشق و لبخندها

همیشه شاد باشی با تمام سرخوشی های دلت باشد

دلت فرخنده بادا و تمام لحظه هایت با دلت باشد

و این تبریک قلبم را پذیرا باش در یادت

مرا همراه با یک شاخه گل تقدیم نامت باد

😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘

❣️❣️❣️❣️❣️🍁❣️❣️❣️❣️❣️❣️❣️



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴ | 10:19 | نویسنده : رؤیا |

گمشده

کنار همه مردم

در پیاده‌روها قدم می‌زنم

هیچ کدام حالشان خوب نیست

همه بهت زده به هم نگاه می‌کنند

و بدون سلام

با نگاه همدیگر....

چشمانشان انگار دوده افسردگی و مبهوتی گرفته

ترازوی پیرمرد

نمی‌تواند وزن هیچ یک از رهگذران را

کدامشان را در دلش نگه دارد

انگار در پوچی هوا و ابر

در یک بی‌خیالی

با کوهی از غصه و درد

وزنشان کرده‌اند

در بین این همه شلوغی بی مفهوم

صدای ناله کودکی می‌آید

که دستان مادرش را گم کرده

کسی نگاهش به گریه کودک نیست

و کسی نمی‌داند که یک گم شده

در تمام این شلوغی‌ها

مردی هم بین دوست داشتنش گم شده

تنها یادش می‌آید

که دوست داشتنی دلش را

روی یک نیمکت پاییزی جا گذاشته بود

صدای همه را می‌شنید غیر از صدای دلش

و صدای سنتور نابینایی که

آرام آرام و با بغض پرده دلش را می‌زد

گوشه‌ای می‌نشینم و تماشایش می‌کنم

یاد آهنگ‌های تو می‌افتم

آهنگ‌هایی که سال‌ها با آن زندگی کردیم

نگاه کردیم و گریه و خندیدیم

شاید صدای آهنگ‌ها

در لابلای سلول‌های مان

کف دست‌هایمان هنوز ماندنی شده....



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴ | 19:12 | نویسنده : رؤیا |

پنجره اتاق

پنجره اتاقم را باز می کنم

دلم هوای تو را می خواهد

و یک نم باران

یکی دو قطره بغض و اشک دلتنگی

این روزها خیلی آسمان دلم

برای داشتنت ابری است

کنار پنجره آمدنت می نشینم

نگاه یادم به قاب عکس اتاقت می افتند

نمی دانم در چشمان تصویرت

چه راز و حرفی می پیچد....

این روزها

ابرها هم نگاهشان را از ما گرفته

دلم برای بارانی تنگ است

و‌ تویی که

این روزها و‌شب ها

مثل باران و ایر ندارمت....



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴ | 1:55 | نویسنده : رؤیا |

همه جا سرک می کشم

شاید نشانه ای از تو پیدا کنم

حلقه دلم را به هر دری میزنم

تا صدای تپش بادی از تو را

بر خطوط راههای روزگار پیدا کنم

به فریاد همه ثانیه های عقربه ساعت خیره میشوم

شاید زودتر بگذرد

تا تو را دوباره در سر قرار دلمان ببینم

گوشم می گوید

مدتهاست نغمه ای از یادم

در دلت عبور نکرده

و شاید صدای غرش رعد و برق های تاریک دیار تو

راه نفس کشیدنم را در دلت بسته

شاید هم ترانه باران دلم

در بین هجمه های بی‌قراری

و در بین صدای آهنگ‌های خوش سیاه رقاصان

گم شده....

همه جا زد میشوم

و

زمانی از کنار این روزها رد میشوم

صدایت می زنم

و تو برمی‌گردی و مرا دوباره در آغوش می‌کشی....



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۴ | 16:29 | نویسنده : رؤیا |

واژه‌های من

واژه ها پوچ نیستند

و نه بی اراده

واژه ها هم مثل انسان نفس می کشند

راه میروند و منتظر می مانند...

به نظر من حتی احساس مسئولیت می کنند

و وجدانی بیدار دارند..

گاهی وقتها فکر می کنم

واژه‌ها هم مثل آدمها دلتنگ می شوند

و بعضی وقتها هم قهر می کنند

حتی فکر می کنم بعضی وقتها

نسبت به هم حسودی هم می کنند....

ولی

واژه های دلنوشته های من

چیزی جز حرف دلم نیستند

حرف‌هایی برای تو

و برای گفتن داشته های دلم برای تو

حرف‌هایم از من تنها نیستند

حرف‌هایی هستند که با تمام

دنیا برای رسیدن به تو

رقیب میشوند ،می جنگند

تا خودشان را به چشم و دلت برسانند...

واژه های من

چیزی جز نشانه بودن برای تو نیستند....



تاريخ : شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۴ | 23:49 | نویسنده : رؤیا |

سلام بی جواب

سلامت میکنم هر صبح اما بی جوابت روزمن هم می‌شود شامم

نمیگویی کلامی،شکلکی حتی سلامی تلخ یا گس میشود کامم

اگر یک کلمه هم با من سخن گفتی بجایی برنخواهد خورد

چه دنیای عجیبی شد که عشق و مهر تو خورده ست بر نامم


برچسب‌ها: شعر

تاريخ : جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴ | 9:11 | نویسنده : رؤیا |

دوست داشتن



تاريخ : جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴ | 0:19 | نویسنده : رؤیا |

آرزوی من



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۴ | 19:20 | نویسنده : رؤیا |

وقتی که نیستی

وقتی که نیستی

یا دور از منی

و یا احساس می کنم ندارمت

دنیا برایم تاریک و ترسناک میشود

همه چیز میشود عین کابوس

بی خود دلهره و دلشوره تمام وجودم را میگیرد

....

نگذار دنیایم را با بی تو بودن بگذرانم

نگذار روی خودم نیاورم که دور از منی



تاريخ : سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴ | 23:22 | نویسنده : رؤیا |

آرزوی خوب

برایت آرزوی خوب

و یک خرمن دعای سبز

برایت یک نفس آیه

و یک خاطر ز مشتاقی

برایت یک جهان شادی

و یک فریاد خوشحالی

برایت من دعا دارم

برایت جان خود دارم

و من هر شب برای عشق تو با آسمانت حرفها دارم

برایت تا طلوع صبح من صدها هزاران حرف در چشمان تو دارم

برایت خرمنی از گل

و یک آغوش باز از عشق می خواهم

برایت خواب و آرامش

برایت عشق می خواهم....



تاريخ : یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴ | 0:23 | نویسنده : رؤیا |

زیبای پائیزی

هر لحظه یادت میکنم زیبای پائیزی

هر روز من هستی و هم شبهای پائیزی

جانم به قربانت دلیل بودنم هستی

امید من هستی تویی دنیای پائیزی

آرام میگیرد دلم،آرامشم،تنها پناهم تو

وقتی تو باشی من و یک فردای پائیزی

یارم تویی یارای من هم مثل قلبم هست

از بس که مستم می کنی صهبای پائیزی

بیمی ندارم من ز این پستی و بلندی ها

دنیا برایم مهر ماهست وکمی رویای پاییزی


برچسب‌ها: شعر

تاريخ : شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴ | 19:31 | نویسنده : رؤیا |

هوای تو

تمام لحظاتم

سرشار از عطر توست

سرشار از دوست داشتن ات

هیچوقت تنهایی ام را رها نمی کنی

همیشه هستی کنارم با تمام وجود

حتی خاص ترین لحظه هایم....

هستی

می‌مانی

لبخند میزنی

و مرا با حسرت و با تمام وجود به آغوش میکشی

همیشه در تمامی جانم رخنه کرده ای

مثل هوا در کالبد زمینی ام...

من به هوای بودنت آرامم

و به شوق نامت تمام اسمها را خط زده ام

حرف به حرف نامت را در دلم حک میکنم

تا با هر تپش قلبم ترا صدا بزنم



تاريخ : شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴ | 0:13 | نویسنده : رؤیا |

امشب بدون تو

زیبای من

امشب میخوام من بیش از این ها در دلت باشم

زیبای من امشب که می آیی تمام دلت با من وصل میشه

زیبای من

بی تو بدون هیچ لحظه ای برام زیبا نمیشه

دلتنگم تو ای تمام دنیای من



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ | 8:17 | نویسنده : رؤیا |

سلاااااااااااااااااااااااااام

صبح بخیر

امروز میعاد دو عاشق بین یک لحظه است

گل های زیبا و شکفته عین یک لحظه است

دنیا برای هردوشان من آرزوی خوب و خوش دارم

آنی که دنیایم به چشمم دهن یک لحظه است

روزت مبارک عشق من

همیشه دلت شاد

لبت خندون



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ | 5:26 | نویسنده : رؤیا |

انتظار

منتظریم

بعضی انتظارها زیباست و باشکوه

انگار دنیایی دیگر می آید

انگار پای فرشته ای به قربان می کوبد

و انگار برایمان میگوید که

بعضی انتظارها سخت میشود ولی شیرینند

صبر می کنیم

مثل همه روزها

و می نشیند به دلمان طعم گس پاییزی بر مهر و آبان دلمان

می خندیم به گریه هایی که دلمان را شاد می کند

و صدایش مثل ترانه باران اراممان می کند

نشستن و نگاهش کردن خیالمان را راحت می کند

کنارش می نشینم

نگاهم می کند

می فهمد این مدت چه دلها که برایش

با او تپیده

روزی به او خواهم گفت

دنیایت مبارک

خجسته بی پروای من....



تاريخ : دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴ | 23:51 | نویسنده : رؤیا |

بساط عشق

جعبه ای کنارش گذاشته بود

با مشتی خرت و پرت دست دوم فروشی

انگار تمام دنیایش را حراج گذاشته بود

و تمام دلش را در جعبه کنارش

کسی نگاهش نمی کرد

جز کودکان بازیگوشی که سر به سرش میگذاشتن

گوشه دلش صدای آهنگ قدیمی می نواخت

صدایش به خودش هم نمی‌رسید

انگار راه گلویش را بسته بودند

نگاهم کرد

انگار فهمید دلم می خواست جعبه کنارش را ببینم

با نگاهش مرا میخکوب دستانش کرد

می لرزید و اشکانش را پاک می کرد

انگار تازه از یک غم بزرگ برخواسته بود

قصه دلش را برایم گفت

و عشقی که نهایتش به جعبه کنارش تمام شده بود

برایم گفت که یک بار برای همیشه دلباخته شد

کنارش نشستم

ترسی از یک طعنه در دلش می پیچید

گفتم من سالهاست مثل تو هستم

گفتم که سالهاست در دلم هستی

صدای پای تو در دلم را برایش نی زدم

و فلوتی که دوری تو را برایم می خواند

جعبه کنارش را باز کرد

یک پارچه حریر سبز

و یک حجم نا پیدا

از یک خاطره قدیمی میان حریر

دلش نمی آمد میان خاطراتش از عشقش حرف بزند

دلش می خواست اسمش تنها در دلش باشد

او دلش می خواست تا برای من حرف بزند

ناگهان تو آمدی

و من بی تابانه دوباره مثل همیشه دلم لرزید

دست فروش جعبه کنارش را دوباره باز کرد

و میان حریر یک شاخه گل خشکیده رز را بمن داد

او گل را بمن داد تا به تو تقدیمش کنم

و از میان حریرش

یک عکس ماند تا برایش مونس لحظاتش باشد

و من بی اختیار دنبال تو راه افتادم

یادم نیست که تو گل را از من گرفتی یا نه

ولی من سالهاست خاطره دست فروش را در دلم

برای تو نگه داشته ام



تاريخ : شنبه دهم آبان ۱۴۰۴ | 22:8 | نویسنده : رؤیا |

ثانیه های شب

ثانیه های شب

هر لحظه اش به سنگینی

یک روز راه رفتن تنهایی می‌شود

انگار فکر میکنیم زمان به خواب رفته

و یا پای ثانیه ها را بسته اند

و یا شاید

خدا یادش رفته که عده ای از روی ناچاری

مجبور شوند

ثانیه ها را در سال طولانی تر ببینند

و من میدانم این لحظات چه سخت می گذرد

چون قلبم برایت بیدار است....



تاريخ : شنبه دهم آبان ۱۴۰۴ | 1:12 | نویسنده : رؤیا |

سلام شب

این ایام

پايان هر شب

بعضی حرفها و تصویرها در دلمان می چرخند

یا بعضی فکرها می رقصند

مثل بال پرنده‌های در قفس

می رسند مثل شکوه یک نفس

و تمام‌ می‌شود بین ما و تمام دنیای آدمهای سایه ای

تمام میشود

احساسی که تنها با دیدن آدمهای عروسکی کنارمان

هیچ رنگ و بویی ندارند

و شکلشان مثل همه روحهای سرگردان

نازشان را به همه‌ می‌فروشند...

شب پایان ثبت تمامی صفحات لبخندهای بر لبمان خشکیده

حسرتهای در دل

و نقاشی تمام‌ سلام هایی است

که تنها

در دلمان نقش بسته اند....



تاريخ : جمعه نهم آبان ۱۴۰۴ | 23:42 | نویسنده : رؤیا |

چشمه جوشان مهر

سلام صبح جمعه پاییزیی ات قشنگ

هر چند مثل یک صدا تنها خدا با ماست

صبحت بخیر عشقم

تمام روزهای خوب بی مانند

صبحت بخیر ای ماه‌های مهر و آبان ماه

صبحت بخیر ای ماه چون دریا

آرام من سنگ صبور مادر و دختر

ای تکیه گاه شانه تنهایی بابا

ای چشمهایت رخنه قلب من عاشق

روزت مبارک عشق من یک ماهه آبان

پاییزی ام مهرم تمام سال و ماه من

ای کاش ایامم مثل یادت چون نفس با من

صبحت بخیر ای چشمه ای از مهر جوشانم....



تاريخ : جمعه نهم آبان ۱۴۰۴ | 7:23 | نویسنده : رؤیا |

دل

دلم می گیرد

وقتی می بینم دلت هزار راه می‌رود

وقتی می بینمت که فقط سکوت می کنی

دلم می گیرد

وقتی می دانم

گوشه گوشه دل و ذهنت

فکرهای کوچک و بزرگ صف کشیده اند

دلم می گیرد

وقتی می دانی

و نمی دانی از کجا

راه فرار از دست این هیاهوها

پیدا میشود

دلم می گیرد وقتی تنها نگاهت به آئینه ای ست

که در دلت برایش حرف میزنی

دلم می گیرد وقتی که میدانم

گوشه ای از یادت و دلت

مرا به یک کلمه محکم بسته ای

کلمه ای که نمیشود آن را گفت

و نمی شود آن را تنها گذاشت...



تاريخ : جمعه نهم آبان ۱۴۰۴ | 0:16 | نویسنده : رؤیا |

صندلی خالی

روی صندلی تنهایی دنیا

کنار خیالت می نشینم

چشمهایم از دور تو را تماشا می کنند

با همان لبخند همیشگی

و یک شاخه گل

می آیی کنارم می نشینی

انگار رنگ درختان پائیزی در حرفهایت موج میزند

میگویم از یک مشت آرزوی کوچک و بزرگ

و یک دنیا دلدادگی و دلتنگی

و تو بمن عشق تعارف می کنی

احساس می کردم سردت هست

ولی هوا مثل همیشه

در چشمانت عطر نفست را داشت

کنارم و در نزدیک ترین صدای نفس کشیدن

پیش من نشستی

خیالت راحت شد از بودنم....

و چشمانم به دنبال جای خالی تو

کنار صندلی خیس پائیز

در آخرین دیدارمان

و من اینجا تنها

روی صندلی خالی کنار تو حرفهایم را می نویسم

تپش های ثانیه به ثانیه تو

و من هم مثل تو

با بغض حرفهایم را می خوانم....



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ | 22:0 | نویسنده : رؤیا |

یاد تو

فکر نکن که نیستی

یا خیالت رهایم می کند

پشت صحنه هر کلمه ام

مرا به سمت یاد خودت می چرخانی

سرم هوای دیگری ندارد

و چشمانم

خیره به تو

به همه لحظه هایت فکر می کند

بگذار تا مثل خودت

تاب دلم را به درخت دنیا نبندیم

بگذار تنها کوره دستانت دلم را گرم کند

بگذار تنها تپش قلبم با کلمات صدایت باشد....



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ | 16:0 | نویسنده : رؤیا |

هوای دلتنگی

به جمعه ها که نزدیک میشوم

دلتنگ تر میشوم برایت

دلم هوای گل نرگس می کند

و یا به همین نام

دلم هوای نرجس می کند

می ایستم در گذر زمان

برایت نوار موسیقی روشن می کنم

با هوای صدایت

چه میشود این روزها

زودتر از موعد تمام شود

و من تو را دوباره در دستان دلم محکم بغل کنم...



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ | 15:53 | نویسنده : رؤیا |

آدم ها

😍😍😍😊😊🤗🤗❣️❣️❣️💗💗💗💗🥰🥰😍😍😍



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴ | 20:5 | نویسنده : رؤیا |

بــــــــــــــــــــــــــــــــرای او....

برایش شعر بخوان

از زمزمه های من

ار حرفهایم

ار هر چه گفته ایم و کسی غیر از ما نشنیده

از هر چه غیر از خودمان

همه در برابرش سکوت کردند

برایش حرف بزن

و بگو

این دنیا

خیلی بزرگ و کوچک دارد

آدم های بزرگ با فکرهای کوچک

و آدم های خیلی ساکت

که در دلشان

دریایی از عشق می جوشد و می خروشد....

برایش از گریه هایی یگو

که در تنهایی و بغض

در حیرت و بهت ریخنه شد...

برایش از نفس هایی یگو

که مثل زنجیر دل آدم را زخم می کنند

از تپش هایی که هر ثانیه از آن سالی میگذرد...

برایش بگو

پای دنیا آنقدر دراز نیست که دنبالمان راه برود

و دل مردمانش مثل کوره و سنگ

روح و دل آدم را می خراشند....

برایش بگو

من سالهاست

دنیال دلم هستم

دنبال نگاهی که دلم را می فهمد

و چشمی که برای همیشه منتظرم می ماند....

معنی تولدم،گریه و خنده هایم را می داند

و تک تک لحظه هایم را می شمارد

می داند و می شناسد

و برایم همیشه خواهد ماند.....



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴ | 14:17 | نویسنده : رؤیا |

مهـــــــــــــــــــــــــــــــربان

ای مهربااااااااااااااااااااااااااااااان من

خدا را شاهدست من دوستت دارم

برای لحظه هایت مثل شبنم جان خود را پیشکش دارم

تو میدانی در این دنیا فقط بال و پرم هستی

نگاهت مثل خورشید جهان افروز گرم و روشنی بخش است

مرا با مردم دنیا بغیر از تو که کاری نیست

برای هر قدم هایم بیادت بیقرارم من



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴ | 7:13 | نویسنده : رؤیا |

جای خالی

سالهاست جای من و تو پیش هم خالی است

مثل نفس کشیدن هایمان

که دم و بازدم آن

برای هم است

برای تپش های قلب مان

که آهنگ دوست داشتن دارند

جای تو در خوابهایم خالی نیست

تو سرشار از لحظه های وجود منی

سرشار از یک دنیا عشق تو

سرشار از یک دنیا بودنت

که لحظه لحظه مرا می سازد



تاريخ : سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴ | 21:37 | نویسنده : رؤیا |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب

برچسب‌ها وب