خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

خاطرات سال‌ها | اسفند ۱۴۰۴

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

دلگرم  

پشتم به بودن های اسمت گرم می شد

قلبم به چشمک های چشمت نرم میشد

اینجا و آنجا فرق بین ما و من نیست

ای کاش اوقاتت بمن هم سهم میشد

من با تو بر یک سفره از مهر وصفاییم

ای کاش با ما چشم بد دلرحم میشد

تندی حرف و روی رویا با تمامی

شرمندگی پیشت برایم کلمه ای جز شرم میشد



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۴ | 1:57 | نویسنده : رؤیا |

دور

یک دور برگردان ساده

یک من و یک دنیا تو

درست دو سال پیش

در پیچیده ترین اتفاق ممکن

گوشه ای از یک دنیا

گره خورد دو لب با یکدیگر ....

مگر میشود توصیفش کرد

و مگر میشود از آن نوشت

قالب کلمات کلاسیک فارسی

واژه ای برای نوشتن و گفتنش ندارند

مگر آنکه شروعش کنیم

یک بار دیگر

و با هم بنویسیم یک شعر برای آن

در حس و حال آن ثانیه های عاشقی....

چیزی جز تکرارش نمی‌تواند

این حس من و تو را برای هم ترجمه کند...

خوابش هم هر شب از کنارم می گذرد

و می بینم

تو و خودم را

همان دوربرگردان

همان طور که گفتم

همان طور که بودیم.....



تاريخ : دوشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۴ | 0:54 | نویسنده : رؤیا |

خیال تو

و این خیال تو عجب چشم‌های زیبایی داشت

شبیه چشمهای ستاره چه کهربایی داشت

بیا و همدم من شو بیا در این وادی

چقدر چشم و دلم منتظر به این رهایی شد

تمام ترس دلم از نبودنت چه شود

برای من چه عجیب است حرف‌های سکوت

تمام روزنه قلب من شود تاریک

بهشت بی تو چه باشد

کویر با تو چه شد

جهان من به چه شکل و چرا به این معناست

دقایقی که نباشی تو را چه کار کنم...



تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ | 22:20 | نویسنده : رؤیا |

اول و انتها

تو اول و انتهای هر شعر منی

از اول سال جملگی مهر منی

بگذار تمام عمر من سر گردد

شادم که میان شر فقط خیر منی

از قوم و تبار خاندان بیزارم

وقتی که میان دیگران غیر منی


برچسب‌ها: شعر

تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ | 1:44 | نویسنده : رؤیا |



تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ | 1:20 | نویسنده : رؤیا |

ازت پرسبدم چیزی شده

نوشتی هیچی

ولی....



تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ | 23:58 | نویسنده : رؤیا |

تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ | 1:29 | نویسنده : رؤیا |

حواس پرت

حواسم به هفته ها هست

حتی به روزها

و اگر بگویم حواسم به لحظه ها و تک تک ثانیه ها

به پلک زدن هایت دور از من

و تپش های یادت در دلم....

حواسم به بودنت هست

و صدای نفس کشیدن هایت

حواسم پرت نمی شود

مگر میشود با تو باشم و فراموش کنم

تمام لحظه ها را می‌شمارم

تمام‌ روزها و شبها

مگر میتوانم یادت را فراموش کنم

مگر میشود از یادت پرت شد....

اگر هم حواسم پرت می شود

حواسم پرت نبودنت هست

نبودنی که تمام بودنم را با خود دارد

تمام لحظه هایم

تمام‌ بودنم....

گله ای نیست اگر پرت حواسم شده است

خاموشم،ساکتم و گنگ صدایم شده است

چکنم عشق تو من را همه جا تنها کرد

کفر هست اینکه بگویم که خدایم شده است

همه شهر و دیارم نفس و ذکر تو شد

بند زنجیر نخواهم که به پایم شده است



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ | 20:55 | نویسنده : رؤیا |

تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ | 1:30 | نویسنده : رؤیا |

خیال تو



تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ | 21:37 | نویسنده : رؤیا |

مهر

یک حرف از نام قشنگ تو برای بودنم کافیست

جانم به یک لحظه نگاه چشم تو راضیست

دنیا نمی‌دانم چرا قدر دل ما را نمی داند

و من دلم قرصست مهرت در دلم باقیست

من عهد می بندم بجانم تا در این دنیا

عشقت و نامت مثل یادت در دلم جاریست

رنگ به رنگ برگهای این خزان واین غروب آن

هر کجا که تنهایم کنارم جای تو خالیست


برچسب‌ها: شعر

تاريخ : جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ | 21:36 | نویسنده : رؤیا |

عشق



تاريخ : جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ | 2:35 | نویسنده : رؤیا |

آرامش

دور از تو

ناآرام می خوابم

کنار بغض تنهایی،

کنار خستگی هایم

و میگویم

اینجا حرفها و شعرهای عشق

با دلبستگی‌هایم

پایان ندارد

این زمستانی که ما پشت سر می‌گذاریم


برچسب‌ها: شعر

تاريخ : جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ | 0:37 | نویسنده : رؤیا |

شب



تاريخ : جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ | 0:29 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب

برچسب‌ها وب