خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

خاطرات سال‌ها | شهریور ۱۴۰۴

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

اخر تابستان

سلام عزیزم

صبح آخرین روز تابستونت بخیر

تابستونی که خاطراتش در دلهامون موند

تنها تابستونی که حتی برای یک لحظه هم کنارت نبودم

تابستونی که هواش خیلی گرم بود

ولی برام سرد و سخت گذشت

تابستونی که تنها دلم برای رسیدن پاییز انتظار کشید



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ | 8:3 | نویسنده : رؤیا |

قسمت های قشنگ

به قسمت های قشنگ نگاهت خیره میشوم

یادم هست نگاهت چیزی برایم کم نمی‌گذاشت

یادم هست دلت نمی آمد

که از نگاهت چیزی کم بگذاری

و اندکی بعد

تصویری که از ما دو تایی

در گوشه ای از دلمان

برای هم شعر می گفتیم....

به قسمت های قشنگ دلت میرسم

مهربان می تپد

و تند و مهر ماهی

چیز خاصی در تپش های قلبت یافته ام

مثل صدای بلند یک لحظه دوست داشتن

مثل صدای بلند یک سکوت

مثل صدای یک بار دلدادگی

و می ایستم در برابر قلبت

با تمام وجود

برایت حرف میزنم و می گویم که در این دنیا

هیچ صدایی جز تپش مهربانی قلبت

دلم را آرام نمی کند......

به قسمت های قشنگ خاطراتت می رسم

هیج هیجانی جز خاطرات با تو بودن آرامم نمی کند

و چه زیباست وقتی که در خاطرم می گردی

مرا تسخیر خودت می کنی

و میگویی که

هیچوقت تنهایت نمی گذارم....



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۴ | 22:17 | نویسنده : رؤیا |

الهی من قربونت برم

با این کلمه لزوم

که دوسه روز هست افتاده سر زبونت

بخدا این جور حرف زدنت با خودم رو هم دوست دارم



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۴ | 19:22 | نویسنده : رؤیا |

صبح

سلام صبحتون بخیر و شادی

ای نسیم مهرماهی

صبحت کاپ طلایی

عزیز بی انتهایی



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۴ | 6:5 | نویسنده : رؤیا |

مهر

برای رسیدن به مهر

باید از روزهای اول بهار

عاشق پائیز باشی

در دلت شوق پاییز باشد

تا این روزها مثل یک سیب سرخ عشق

بدرخشی....

من هم

مثل سیب سرخ باغ

عاشق پاییزیی هستم

که مهرش برای همیشه در دلم کاشته...



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ | 23:3 | نویسنده : رؤیا |

آخرین روزهای تابستان

سلام صبح بخیر عزیزم

آخرین روزهای تابستان تون بخیر

پیشاپیش مهرماه تون خجسته

تابستان مان تمام شد

و این روزها آخرین روزهای تابستان است...

ولی من

دلم همیشه پیش گلوی مهر‌ماه مانده

بگذار هرکه هرچه دلش می خواهد بگوید

من بجای همه

دلم مهر ماهی است



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ | 5:20 | نویسنده : رؤیا |

اضطراب شب

فریاد میزد اضطرابم از تمام لحظه های شب

دل میزند آخر دلم را تلخی آن صحنه های شب

شب با سکوت و حرفهای ما و تصویر نگاه تو

سر می کنم هر لحظه ام با نغمه های شب

چوب درخت خشک شد صد التماس من

روزم بسر میشد کنارت با تمام طعنه های شب


برچسب‌ها: شعر

تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ | 2:44 | نویسنده : رؤیا |

بنام تو

من زنده ام زنده به یاد و این مرام ِ تو

کردم تمام جان و عقل خود به نام ِ تو

اینها که میگویم تعارف یا توهم نیست

قلبم نمی خواهد که باشم غیر رام ِ تو

هروقت میگویم سلامت، قلب من آنجاست

تعبیر اشعارم نباشد غیر توصیف ِکلام ِ تو

این مرغ وحشی قلب من در اختیار توست

صیاد چشمانت چه صیدی داشت در دام ِ تو

تصنیف آن چشمان ماهت مایه آرامش جانم

هر صبح با خورشید میگیرم سلام ِ تو

رویا در این دنيا امیدش تویی تنها

عقلم به غیر از تو نخواهد جز پیام ِ تو


برچسب‌ها: شعر

تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ | 17:10 | نویسنده : رؤیا |

تکرار

پایان گرفت این فصل تابستان بی دیدار

ما را به نازش کشت آن طناز بی آزار

حرفش به قلبم می‌نشست ودست برسینه

انگار هرگز ما نبودیم عاشقش بسیار

هستم به عشقت مبتلا روز و شبم بی تو

جان خودت از دوریت هستم یکی بیمار

هر لحظه فکر دوریت من را نه تنها کشت

مثل کسی هستم شدم بین در و دیوار

می چرخم و هر جا که هستم یاد تو با من

انگار با ما پر شده این گردش پرگار

این جمله را من بارها از سوی تو گفتم

از خاندان و آن دیارش گشته ام بیزار

زخم زبان خوردیم و طعن و نیشخند اما

هر روز رسواتر شدن این قوم بی افکار

امید رویا با تو بودن هست تا آخر

بگذار تا تکرار باشد حرف این اقرار


برچسب‌ها: شعر

تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ | 12:43 | نویسنده : رؤیا |

کلید دل

کلید دلم تنها در دستان توست

وقتهایی هم که نباشی و مرا در سکوتت رها کنی

کلید این خانه را به دست دیگری نخواهم داد

عشق تو برایم مثل بارانیست که از آسمان آمده

و بارانی هستی که هیچوقت به آسمانی که آمده ای برنمیگردد

من حتی جای خالی تو را با هیچ کس عوض نمی کنم

جای خالی تو کنارم زیباتر و دل نشین تر از کنار دیگران خواهد بود

همیشه دوستت دارم

و مطمئن باش هیچکس اندازه‌ی من تو را دوست نخواهد داشت

عشق من و تو مثل رازیست

که در سینه هر دو مان مثل آتشفشان می‌جوشد لحظه به لحظه

خاموش نمیشود

همیشه در قلبم می جوشی

باور کن دلم می خواهد تمام وجودم را خرج تو کنم

حتی تپش های ثانیه به ثانیه قلبم را

و اگر بخواهی عشقت را از من بگیری

از قلبم چیزی نمی ماند جز یک تکه گوشت بی تو

شب و روز با در خیالم

با تو چانه میزنم

که سراغم بیایی

حتی اگر یک کابوس باشد

و نمی دانم

آخرین باری که تو را دیدم

و در میان اين همه هیاهوی بی تو

خاطراتمان و عکسهایت گواه دلواپسی و دلتنگی هایم هستند...



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ | 10:29 | نویسنده : رؤیا |



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ | 3:33 | نویسنده : رؤیا |

اینروزها

این روزها و شبها

که جوابم نمی‌دهی و از من دوری

تمام احساسم بی اختیار بهانه ات می‌گیرند

در این لحظات که نیستی

از دلم دو نسخه تهیه می کنم

یکی در کنار قلب تو

و یکی در کنار نگاهت میگذارم

اين روزها

نه ثانیه ها حوصله رفتن دارند و نه من

انگار دلواپسی هایم هم عاشقت هستند

الان فکر می‌کنم

مثل انسانهای نخستین در جزیره ای تنها مانده ام

دلم میخواهد تمامی دنیایم را در تو تمام کنم ....

دلم برای یک لحظه کنار تو بودن

اندازه تمام دوست داشتنم تنگ شده



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ | 1:45 | نویسنده : رؤیا |

رفته ام مشهد برای خود کفن آورده ام 😔😔😓😓😞😞


تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ | 1:29 | نویسنده : رؤیا |

سلام

سلام میکنم

برای همیشه

برای همه روزهایی که گذشت

برای همه روزهایی که من خواهم بود

روزهایی که نفس کشیدنم برای تو هست

سلام می کنم به این روزهای خیلی نفس گیر

روزهایی که خبری از لحظه هایت ندارم

سلام می کنم به خودت

به تو که

می‌دانی تمام وجود واقعی ام برای توست

سلام می کنم شاید

جوابم دهی

و بدانی که غرق در حالتی هستم

که تنها طلوع آفتاب قسمتم هستی

و ناجی دلم

به تویی که دور از همه

در تمام طول و عرض وجودم کنارم هستی....



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ | 6:4 | نویسنده : رؤیا |

هر لحظه با تو

به اندازه تمام سطر سطر

تمام برگ‌های درختان باغ های دنیا

به تعداد تمام برگ‌های پاییزی

زیر قدم‌هایی که با هم نزده ایم

برایت حرف دارم

به اندازه وسعت تمام غروب های خزان دنیا

برایت حرف دارم

شاید هیچوقت این کلمات را با دلت نخوانی

و شاید ندانی که هر شب

این حرف ها را برایت چندین بار می نویسم

این روزها تمام خیابان های شهر

که با هم بوده ایم را

تنها قدم به قدم رفته ام

هیچ خیابانی به جایی که تو باشی مرا نرساند

تو تنها خیابانی هستی کهدر آن تنها بودیم...

این روزها غرق در حالتی هستم

حالی مثل آیینه مات

نمی دانم زنده ام

یا معجزه بودنت مرا زنده نگه داشته

و این روزها

دلتنگی

تنها عادت تکراری من شده

عادتی که هر لحظه از آن

جان و ریشه دلم را می خورد...

حالم خوب نیست

شاید بقول خودت

کاش حال آدمها مثل ذات شان بود

و برای من

چیزی جز تو نیست

این که می بینی

پوسته ای هستم از تمام نفس کشیدنت

و تپش های قلبت

خیال نکن که نیستی

خیال نکن که دور از منی

که هر لحظه ام با توست...



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴ | 23:2 | نویسنده : رؤیا |

تولدت مبارک عزیزم

تولدت مبارک باشه عزیزم ❣️❣️🥰🥰😍😍😘😘


تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴ | 17:1 | نویسنده : رؤیا |

صبح

صبحم را تنها با چند حرف روشن کن

و دلم را خوشحال کن

بگذار دلم به بودنت قرص شود

بگذار یادم نرود که تمام دنیا تنها در یک نفس جا میشود

و تمام یادت در پیش یک لحظه جا می‌ماند

صبحم را روشن کن

به بودنت

به داشتنت

نگذار دنیایم به پای روزهای نبودنت بسوزد



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴ | 6:17 | نویسنده : رؤیا |

حسنا

پیشاپیش تولدت مبارک عزیزم



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴ | 6:13 | نویسنده : رؤیا |

لینا



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۴ | 23:44 | نویسنده : رؤیا |

سلام

سلام تنها چهار حرف نیست

قبول ندارم که کلمات روح ندارند

بعضی کلمات مثل آهنگی ملایم

روح را نوازش می دهند

و بعضی حرفها

مثل تیر جگر سوزه و در آور میشوند

سلام من یه تو چیزی جز خواستن یک آرامش نیست

ترکیب می‌شوند بین جان و دلم

حس قویتری به دلم می بخشد

مثل نور خورشید و ماه

مثل سایه خنک تابستان

مثل رایحه عشق در نگاه دو دلخواه



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۴ | 23:29 | نویسنده : رؤیا |

غم و شادی



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۴ | 6:22 | نویسنده : رؤیا |

حجت

لطفاً گوش بده



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۴ | 19:49 | نویسنده : رؤیا |

سلام

به آسمان نگاه می کنم

و به تو سلام

نه نگاهم به انتهای آسمان لاجوردی میرسد

و نه سلامم به تو

شاید تو هم مثل آسمان شده ای

مثل یک کلام نگفته

مثل یک هوای دست نیافتنی

مثل یک جادوی قدیمی

ولی باز به تو سلام می کنم

شاید

روزی با قطره بارانی از آسمان

جوابم دهی

شاید روزی مرا به یک کلمه حرف نزده دعوت کنی

شاید روزی مرا از این همه سال های گذشته عبور دهی.....



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۴ | 7:21 | نویسنده : رؤیا |

تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۴ | 1:33 | نویسنده : رؤیا |

نفس گیر

این روزها چقدر

هوا و حرف

در نفسهایم

قفل شده

و من

در اضطراب یک فاصله..

یک فردا

یک دیدار

یک فریاد

یک شهر

یک چکه سلام

و یک بار دیگر صدای تو ....



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۴ | 2:1 | نویسنده : رؤیا |

بهترین ها

در بهترین حالت

و بهترین لحظات شب

در بهترین نقطه ای که هست

بیادتم

و دعاگوی تو

یادم هست که همیشه لبریز توام

و یادم هست که در خاطرم هستی

همیشه

و الآن برای تو

بهترین ها را خواستم

بهترین ها برای خودت و روشنا...



تاريخ : شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۴ | 1:15 | نویسنده : رؤیا |

دیشب خیلی دعا گوت بودم

شایدم فکر کنی یادم‌بهت نبوده

یا بخاطر حرفات ناراحتم

بخدا اینطور نیست



تاريخ : پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴ | 6:40 | نویسنده : رؤیا |

سلام

سلام میگویمت

و روزت بخیر....

کنار یادم رد میشوی

و تنها با دیدن حرفهایی آرام میشوی

جای زیادی نمی گیرم

تنها یع گوشه از دریای دلت

یا به اندازه یک قطره باران

در پهنه لاجوردی آسمان دلت

و من بزرگ می خواهمت و با ابهت

تو مرا نگاه نکن

فقط بگذار خورشید دلت بر وجود من بتابد

گرمم کند و ذوب شوم

در میان این همه دنیای کوچک

سلام میکنم به تو

به بهانه بودنم

به خاطر یک لحظه حرف دل و دیدن

جای دیگر نيستم

حال و هوای دلم برای توست

سلام مرا به دلت برسان

بگو فاصله ها چیزی نیست جز یک دلتنگی

و دنیا جایی نیست جز یک حرف

تنها یک ماه می ماند و یک دوست داشتن



تاريخ : پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴ | 6:35 | نویسنده : رؤیا |

سفر

سفر گریه دارد

چه با تکرار حرفهای تو در دلم

چه با حرف حجت

چه با حرف راغب

چه با یک نفس خسته از یک دل پر امید

چه با برگ ریزان فصل خزان

و یا یک غروب غم انگیز فصل خزان

پریشان شدم مثل یک خواب بد

و قسمت که شکل دل تو نبود

و یک قرن حرف و سکوت

و پایان یک انتظار قشنگ

و آغاز يک شور

و پايان دیگر برای امید

و یک فصل ديگر برای غروب خزان

برای نبودن

برای شدن

برای تمام‌ وجود همه خوابها

و یا تند بودن برای نفس

کنار يکی خواب بی انتها

مثال دلم

که اینجا برای سفر خسته است

برای رهایی شدن از زمان ....



تاريخ : پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴ | 1:35 | نویسنده : رؤیا |

فراموشی

تو را که نمی توانم

کاش میشد خودم را فراموش میکردم

کاش میشد بین این همه آرزو

تنها یک بار

کاسه داغ تر از آش میشدی

کاش دنیا طور دیگری می چرخید

و کاش فرصت‌های رفته از دست را

با برچسب کاغذی روی خاطراتمان می چسباندیم

و کاش از چشم دلنوشته هایم

اشک دلتنگی و بی کسی نمی ریختم

و ابر چشمهای من

حالش پریشان عاشق درمانده نمی شد

و در این بين

کاش میشد

من هم در تنهایی

خودم را فراموش میکردم....



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 18:10 | نویسنده : رؤیا |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب

برچسب‌ها وب