خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
چشمانم بی فروغ شده اند
انگار چیزی شبیه یک پرده
گرد و غبار گرفته
گرد و غباری از یک بی مهری
از یک بی تو بودن
از یک سنگینی دل که بر تمام وجودم سنگینی میکند
مثل یک کوه آتشفشانی
درونم غوغاست
مثل یک طوفان نا آرام
و مثل یک صاعقه که به جانم زده شده
شبیه یک رؤیا
در دشتهای خالی از سکنه و حیات راه میروم
گم شده ام در بین جماعتی که
فقط صدای مبهم و گنگ شأن
سراسر قاره رگهای بدنم را راه میروند
و فقط انگار من بین آنها مرده ام
نمی دانم سکوت کنم یا حرف بزنم و نمی دانم
برای بودنم چه خبری در تیتر عنوانم خواهد آمد....
تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۴ | 10:40 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب