
چقدر جایت خالیست در دیار
و من
با صدای زنگ یادت از خواب بیدار میشوم
ولی چقدر بی صدا بلند میشوم
میان ازدحام نگاهها
هیچ چشمی
مثل من
منتظر نبض تپش پلک های دلت نیست
با آهنگ تو بی دلیل لبخند میزنم
و به زیبایی اصیلت فکر میکنم
ابن لحظات بی تو طناب طاقت دلم
به دور گلویم می پیچد
تا نیایی باز نمیشود
میدانی خيلی سخت تر از هر چه فکر کنی
عاشقت هستم
خوشحال شدم قلبم تو را دیدم پناه من
ای آنکه هستی مقصد و همراه راه من
گفتم برایت تحفه ای از عاشقی دارم من
دیدم فقط تنها تویی امید و جاه من
برچسبها: شعر
هر لحظه ترا برای خودم کم دارم
مثل نفس کشیدن
مثل یک خواب عمیق
مثل یک ثانیه کنارت نشستن
مثل تمام خوشبختی روح من
مثل صبح
که دور از تو
خورشید برای من و تو طلوع می کند
مثل يک دوستت دارم من
که دیر به تو می رسد
پايان شب
بعضی حرفها و تصویرها
در دلمان می چرخند
بعضی فکرها می رقصند
مثل بال پرندههای در قفس
می رسند مثل پایان یک نفس
پایان شب
تمام میشود تمام دنیای آدمهایی سایه ای
تمام میشود احساسی که تنها
با دیدن آدمهای عروسکی کنارمان
هیچ رنگ و بویی ندارند
و شکلشان مثل همه روحهای سرگردان
نازشان را به همه میفروشند
شب، پایان ثبت تمامی صفحات لبخندها
و نقاشی تمام سلام هایی است
که بر دلمان برای همیشه نقش بسته اند....
بهانه ی تمام شب ها و روزهایم هستی
و تو به آرامی
مرا با خودت به هوای یادت میبری
هستم با تمام لحظاتت...
وقتی باران یادت در دلم می بارد
من در چارچوب چشمهای کاغذی رهگذران
با چتری شبیه تنهایی ام
خودم را برای دیدنت آماده میکنم
نمیدانم
چرا هیچوقت زیر باران با تو نبوده ام
و فکر میکنم
با عجله
مثل همیشه در خوابهایم
با چتری نیمه خیس
مرا بدرقه خداحافظی میکنی....
سلام صبح بخیر عزیزم
اول صبح یادت در دلم هست
مثل برق چشمانت
و طنین دلنواز صدایت
مرا با عشق بزرگ کردی
ای خورشید هر روزم
روزت زیبا ای زیبای طناز من
لبخند نگاه عکست برای دلم شعر میخواند
شعری از یک ردیف و قافیه نانوشته
از یک قلب عاشق
که مصلوب فکرهای بهم ریخته گذشته میشود
لبخند چشمان عکست
فریاد از یک رخنه دیگر عشق
و از یک کلمه دیگر شوق دارد
چشمانت
خبر از پیچک یک انتظار
که همیشه مثل آهنگ دلنشین
دور دلمان می پیچد .....
چشمانت را نبند
تا دنیای من فقط نگاه تو باشد
چشمانت را بگو
که یک دل و صد قافله
فکر های جورواجور دوست داشتن یعنی چه
چشمانت را نبند
من به لبخندهای معجزه گر عشق چشمانت ایمان آورده ام
من به امید لبخندهای چشمانت
دلم را بر تمام دنیا بسته ام
تا تو را دارم در این دنیا خیالم راحت است
من ندارم ترس از فردا خیالم راحت است
مطمئن هستم که قلبم جملگی پیش تو هست
من کنارت باشم و هر جا خیالم راحت است
جنگل و کوه و در و دشت و تمام نقطه ها
ساحلم باشی و من دریا خیالم راحت است
مهر یا آبان و تابستان کنار تو خوشست
فصل گرما باشم و سرما خیالم راحت است
هیج لطفی نیست در بودن کنار خاندان
هر چه باشیم دور از آنها خیالم راحت است
برچسبها: شعر
جای خالیت کنارم فقط نم نم باران بود
و دستهای خالی من بی تو
و قلبم که در بود از بودنت
و پیش خودم می خواندم
«چه حسرتیست بر دلم که از تمام بودنت
نبودنت به من رسیده ....»
و آهنگی که میزد با نم باران به قلب من
صدای دستهای تو میان دستهای من
و آن عمق نگاهت در دل هر لحظه از بودن
کنارم راه میرفتی تو امشب زیر بارانی
که با هم خاطرات قبل تر از پیش ما مانده
وقتی صدايت نیست
شوقی برای من نمی ماند برای گفتن یک شعر پائیزی
آنوقت من حرفی ندارم مثل یک خواب پس از رؤیا
وقتی صدایت هست
جان و قلب من در از تو می گردد
مثل یخی با گرمی هرم نگاهت آب می گردم
وقتی صدایت هست
دنیا پیش من مثل
برگ درختی سبز از چشم یکی پروانه ی شیداست
وقتی صدایت هست
من با نام تو جانم چه آرام است...
🤗🤗🤗😋😋😋😍😍🥰🥰😘😘💗💗❣️❣️
ای کاش میشد لحظه ای می دیدمت
از همه دلتنگی و دوری برایت حرفها می زد دلم
کاش میشد در کنارت لحظه ای آرام میشد خاطرم
با نگاهت دور می شد هر چه سنگین است دلم
،خیلی دلم برای خودم تنگ شده
آدم قبل از این دوران😔....
دلم برای همه دنیا تنگ شده
برای آدمهای ساده و شیک
برای دیدن سیر پدر و مادرم
برای یک نفس کشیدن عمیق و راحت
تنگ شده...
و دلم از امسال
از یک سال خستگی و تنهایی
از یک سال پر از سکوت و خاموشی
از تلاطم های کوتاه و بلند
از فریادهای بی محتوا و خنده های نیش دار
سیر شده...
دلم برای همه بودن ها و نگاه کردن های همیشگی
برای تنها قرار دلم تنگ شده
برای یک قدم زدن ساده
یک لم دادن بی دلواپسی
برای یک خواب راحت و آرام
دلم برای خنده های بی بهانه
و حتی بغض های پر از شادی تنگ شده
دلم برای تویی که مرا با باورت می دیدی تنگ شده
دلم برای تمام بودنت تنگ شده...
قلب تنها یک عضو بدن نیست
و چشم
قلبها
بیشتر از یک دنيا حرف میزنند
حسهای عمیق خیالمان را می فهمند
شور میزنند
شوق می گیردشان
و در عمیق ترین لحظه ها غرق میشوند
چشمها فراتر از یک دنیا فریاد ساکت دارند
ساکت بغضشان میگیرد
و بی تاب یک انتظار میشوند که
جوابی به حرفهای دلمان باشد......
ميدانی در کنار یک خاطره تو زنده
و با یک خط ساده حرفت گم میشوم
نویسنده حرفهای دلم تپش قلب تو
و نگاه یاد توست...
بگذار حرفهای قلب و چشمت برای من باشد
و فرياد سکوتم تنها صدای دوست داشتنت
خنده هایم با توست
و گریه ها
و بغض هایی که
هیچکس جز خودت آنرا نمی بیند
چقدر چشم و دلمان
سیر شده از دیگران
و چقدر آرامم میکند نگاهمان به هم
غیر از تو نمیخواهم قلبم
در تصرف هیچ نگاهی باشد
دلم میخواهد تا هستم
تمام وسعت جغرافیای دلم
بنام تو ثبت جهانی شود
تمام دنیا ارزانی دیگران
تو برای من باش و پادشاهی کن
ماه منیر من باش
و بر سرزمین آفتابی دلم بتاب
رویای همیشگی من باش
تا با امید تو زنده بمانم
روی دلتنگی ام حساب کن
و دوست داشتنی که
تا عمق جانم هست
روی خط یادم بنویس
دوست داشتن و عشقمان
تنها چیزی هست که
کمرنگ و کهنه نمیشود....
این عطر خوش از جانب من سوی تو می آید
یک لحظه از احساس قلبم شعر می خواند
جانم بیا لمس دلم کن تا ببینی عاشقت هستم
دنیا که سهل است تا قیامت عشق می ماند
تصویر چشمانت همیشه قاب جانم هست
فکرش بکن عکس تو رازم خوب می داند
برچسبها: شعر
هر روز صبحم با تو شروع میشود
کافیست صبح که چشمانت را باز میکنی
لبخندی بزنی
صبح که جای خودش را دارد
ظهر و عصر و شبم هم بخیر می شود
جایت در تمامی لحظاتم محفوظ است
کاش من از تو دور نبودم
تا با لحظه هایت زندگی می کردم
صبحت بخير عزیزم
منم و یک تو
منم و یک رویای هر ساله
منم و یک دنیا دوست داشتنت...
🥰🥰😘😘❣️❣️😍😍💗💗
🌅🌅🍁🍁
و بین من و تو اینجا چقدر فاصله شد
گمان کنم دلم از فرط عشق حامله شد
و خط کشیده ام اطراف جان و کالبدم
چقدر خط خیالت به شکل دایره شد
صبح که میشود
چشمانم را باز میکنم
اولین طلوع یادت در دلم می نشیند
مثل خیالت که تمامی خوابم را پر کرده
چشمانم به یادت لبخند می زند
روزت روشن به گرمی تپش های قلبت
و به وفاداری یادم در دلت
چقدر یادت می کنم این لحظه های من
انگار پیشم هستی و با من چه یکرنگی
دستم میان دستهای گرم تو جایش چه دلچسب است
انگار قلبم بین دستانت چه بی تاب است
نوار سکوتم پر است از صدای تو
از صدای تپش قلب تو
از صدای فریاد نگاه هات...
آلبوم عکس های دلم
چیزی جز تصویر نگاه تو نیست
و فکر و خیالم
جز محدوده جغرافیایی دل تو نمی گردد
کاش میشد
لحظه هایم را برایت به تصویر می کشیدم
برایت آهنگی از گیسوی باران می خواندم
از برکه رویایم
از خیالت
از تو
و از تمام عشق تو
با بودنت مرا دیگر به هیچ کس دیگری نیاز نیست
سرشار از توام
از عشقی که در دلم برای تو می جوشد و می نویسد...
در دلم گر رنگ و رویی هست از عشق تو هست
گشته ام دیوانه یا گر مست از عشق تو هست
روی من باز است و شادم چون ترا دارم نفس
این که دارم تاج یا یک تخت از عشق تو هست
دوری و دلتنگیت برایم مثل شام تیره است
گر که آسان میشود یا سخت از عشق تو هست
بر دو چشمانت گواهی میکند آن شور عشق
دلبری گر می کند این دست از عشق تو هست
لحظه لحظه می شمارم طاقت و دلتنگیم
پیش تو این آمدن یا رفت از عشق تو هست
برچسبها: شعر
وقتایی هست
آفتاب هم از آسمون آبی دلش میگیره
صبر میکنه شب گلایه شو به ماه بگه
آفتاب نقره ای رنگ صبح
با زرد غروب حالشون خوب نبود
انگار کسی از بین همه مردم کره خاکی
چشماشو رو روی شونه دیگری گذاشته
انگار رنگ دلش کاسه چرک گدای همیشگی رو دور انداخته
انگار همه وارونه راه میرن
و تویی که مرا با خودت شاد میکنی ....
مرا بخوان
بگذار برای همیشه حرفهای دلم برای تو باشد...
آرام در دلم بخواب
من پاسخ همه دنیا را می دهم
سراسر دنیای من
پر است از مرزهای جغرافیایی یاد تو
کاش سفیر دوستی دلم
برایت جان میداد.....
تو تنها نیستی
تو تمام دلم را با خودت داری
تمام وجودم را
انگار صدایی در بین دل و جانم
تو را می خواند
انگار چیزی شبیه یک
عطر ناب در دلم پرسه می زنی
و با هر تپش ثانیه هایم
مرا سرشار از نشاط میکنی
آرامش روح و روانم کل احساسم
تنهاترین فاتح به کل قلعه این قلب من هستی
بی تو نمیدانم چرا دنیا برای من چه بی معناست
وقتی به فکرت میروم سرشار تو هستم
شب ها به پلک چشم خود بیادت ریسه می بافم