خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

تکرار

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

تکرار

پایان گرفت این فصل تابستان بی دیدار

ما را به نازش کشت آن طناز بی آزار

حرفش به قلبم می‌نشست ودست برسینه

انگار هرگز ما نبودیم عاشقش بسیار

هستم به عشقت مبتلا روز و شبم بی تو

جان خودت از دوریت هستم یکی بیمار

هر لحظه فکر دوریت من را نه تنها کشت

مثل کسی هستم شدم بین در و دیوار

می چرخم و هر جا که هستم یاد تو با من

انگار با ما پر شده این گردش پرگار

این جمله را من بارها از سوی تو گفتم

از خاندان و آن دیارش گشته ام بیزار

زخم زبان خوردیم و طعن و نیشخند اما

هر روز رسواتر شدن این قوم بی افکار

امید رویا با تو بودن هست تا آخر

بگذار تا تکرار باشد حرف این اقرار


برچسب‌ها: شعر

تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ | 12:43 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب