خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
وقتایی هست
آفتاب هم از آسمون آبی دلش میگیره
صبر میکنه شب گلایه شو به ماه بگه
آفتاب نقره ای رنگ صبح
با زرد غروب حالشون خوب نبود
انگار کسی از بین همه مردم کره خاکی
چشماشو رو روی شونه دیگری گذاشته
انگار رنگ دلش کاسه چرک گدای همیشگی رو دور انداخته
انگار همه وارونه راه میرن
و تویی که مرا با خودت شاد میکنی ....
مرا بخوان
بگذار برای همیشه حرفهای دلم برای تو باشد...
تاريخ : جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ | 0:18 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب