خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
وقتی صدايت نیست
شوقی برای من نمی ماند برای گفتن یک شعر پائیزی
آنوقت من حرفی ندارم مثل یک خواب پس از رؤیا
وقتی صدایت هست
جان و قلب من در از تو می گردد
مثل یخی با گرمی هرم نگاهت آب می گردم
وقتی صدایت هست
دنیا پیش من مثل
برگ درختی سبز از چشم یکی پروانه ی شیداست
وقتی صدایت هست
من با نام تو جانم چه آرام است...
تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴ | 0:2 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب