کنار همه مردم
در پیادهروها قدم میزنم
هیچ کدام حالشان خوب نیست
همه بهت زده به هم نگاه میکنند
و بدون سلام
با نگاه همدیگر....
چشمانشان انگار دوده افسردگی و مبهوتی گرفته
ترازوی پیرمرد
نمیتواند وزن هیچ یک از رهگذران را
کدامشان را در دلش نگه دارد
انگار در پوچی هوا و ابر
در یک بیخیالی
با کوهی از غصه و درد
وزنشان کردهاند
در بین این همه شلوغی بی مفهوم
صدای ناله کودکی میآید
که دستان مادرش را گم کرده
کسی نگاهش به گریه کودک نیست
و کسی نمیداند که یک گم شده
در تمام این شلوغیها
مردی هم بین دوست داشتنش گم شده
تنها یادش میآید
که دوست داشتنی دلش را
روی یک نیمکت پاییزی جا گذاشته بود
صدای همه را میشنید غیر از صدای دلش
و صدای سنتور نابینایی که
آرام آرام و با بغض پرده دلش را میزد
گوشهای مینشینم و تماشایش میکنم
یاد آهنگهای تو میافتم
آهنگهایی که سالها با آن زندگی کردیم
نگاه کردیم و گریه و خندیدیم
شاید صدای آهنگها
در لابلای سلولهای مان
کف دستهایمان هنوز ماندنی شده....