جعبه ای کنارش گذاشته بود
با مشتی خرت و پرت دست دوم فروشی
انگار تمام دنیایش را حراج گذاشته بود
و تمام دلش را در جعبه کنارش
کسی نگاهش نمی کرد
جز کودکان بازیگوشی که سر به سرش میگذاشتن
گوشه دلش صدای آهنگ قدیمی می نواخت
صدایش به خودش هم نمیرسید
انگار راه گلویش را بسته بودند
نگاهم کرد
انگار فهمید دلم می خواست جعبه کنارش را ببینم
با نگاهش مرا میخکوب دستانش کرد
می لرزید و اشکانش را پاک می کرد
انگار تازه از یک غم بزرگ برخواسته بود
قصه دلش را برایم گفت
و عشقی که نهایتش به جعبه کنارش تمام شده بود
برایم گفت که یک بار برای همیشه دلباخته شد
کنارش نشستم
ترسی از یک طعنه در دلش می پیچید
گفتم من سالهاست مثل تو هستم
گفتم که سالهاست در دلم هستی
صدای پای تو در دلم را برایش نی زدم
و فلوتی که دوری تو را برایم می خواند
جعبه کنارش را باز کرد
یک پارچه حریر سبز
و یک حجم نا پیدا
از یک خاطره قدیمی میان حریر
دلش نمی آمد میان خاطراتش از عشقش حرف بزند
دلش می خواست اسمش تنها در دلش باشد
او دلش می خواست تا برای من حرف بزند
ناگهان تو آمدی
و من بی تابانه دوباره مثل همیشه دلم لرزید
دست فروش جعبه کنارش را دوباره باز کرد
و میان حریر یک شاخه گل خشکیده رز را بمن داد
او گل را بمن داد تا به تو تقدیمش کنم
و از میان حریرش
یک عکس ماند تا برایش مونس لحظاتش باشد
و من بی اختیار دنبال تو راه افتادم
یادم نیست که تو گل را از من گرفتی یا نه
ولی من سالهاست خاطره دست فروش را در دلم
برای تو نگه داشته ام