خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
دلم می گیرد
وقتی می بینم دلت هزار راه میرود
وقتی می بینمت که فقط سکوت می کنی
دلم می گیرد
وقتی می دانم
گوشه گوشه دل و ذهنت
فکرهای کوچک و بزرگ صف کشیده اند
دلم می گیرد
وقتی می دانی
و نمی دانی از کجا
راه فرار از دست این هیاهوها
پیدا میشود
دلم می گیرد وقتی تنها نگاهت به آئینه ای ست
که در دلت برایش حرف میزنی
دلم می گیرد وقتی که میدانم
گوشه ای از یادت و دلت
مرا به یک کلمه محکم بسته ای
کلمه ای که نمیشود آن را گفت
و نمی شود آن را تنها گذاشت...
تاريخ : جمعه نهم آبان ۱۴۰۴ | 0:16 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب