خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
در آنسوی شهر
دور و نزدیک تو
دلم برایت می تپد
عبن همیشه ...
و چقدر گرمم میشود
با دوست داشتنت
تو برایم چشم میگذاری
و من برایت دل می گذارم
و این وقتها
دلم بیشتر برایت تنگ میشود
مثل دیدن دیر به دیر تو.....
چه غروری دارد
دوست داشتنت
که هیچوقت رهایم نمی کند
و مرا با خود به تمام دنیا می برد
من اینجا تنهایم
و تو هم آنجا تنها
سالهاست برای هم
تنهاییم
و برای هم هستیم
میمانم تا صبحی که
خوابت را برای
اولین طلوع عشق تعبیر کنم...
تاريخ : جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ | 15:27 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب