خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
چقدر
آدمهای اطرافمان
دماغ و شکمشان
پر است از هوای یک قلمرو خیالی
قلمرو خالی از سکنه
قلمرویی به دور از فکرهای قشنگ و سبز
دور هستند از جنس اشک و لبخند
و مانده اند در یک غرور کاذب
که شور ِ خاندان منقرض شده را میزنند...
چقدر بی مزه و تلخ است طعم سلام آنها
و چقدر دیر میزند صدای نبض دلشان
انگار هيچوقت غير از از خودشان
انعکاسی برای بودن نیست.....
کاش میشد این عشقمان را
به مرجان های دریای عشق می گفتیم
کاش میشد
میناهایی دلمان را به نام هم حک می کردیم
کاش میشد
مژده دوست داشتن مان را جشن می گرفتيم
و کاش همه اسمهای دیگر سلاممان را
در دلمان با همه صدا می زدیم
و آنها هم
ما را با عاشقانه های هم صدا میزدند......
تاريخ : شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳ | 21:27 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب