تعارفت میکنم
بیایی
کنارم بنشینی
و دفتر شعرم را مثل دستانم
در دست بگیری
میدانم
از روی دفتر شعرم
بوی دلتنگیم را می فهمی
و ابر چشمم
مثل باد پائیزی
با بغضم می ترکد
و حال پریشانم را ورق میزند...
من فرصتهای بی تو را
لابلای دفتر شعرم میگذارم
تا یادم نرود چند روز بی تو را گذراندم
میدانم دنیا اینطوری نمی ماند....
بعضی وقتها فکر میکنم
خاطراتت با من
از دور برایم دست تکان می دهد
و از من دور میشود
با سایه ای که شبیه علاقه توست....
بعضی وقتها از نوک خودکار دلنوشته هایم
بغض دوست داشتنت می چکد
بوی بیکسی و تنهایی خودم
بوی شعرهایی که برایت نوشته ام
و نخوانده
بی آنکه تو آنرا ببینی خط زده ام....
بعضی وقتها قلم شعرم
در گوش دلنوشته هایم
دوست داشتن تو را پچ پچ می کنند
و گاهی در بین دفتر شعرم
فکرهای جورواجور تو
در حرفها و واژه های دلواپسیم سرگردانند
و بعضی دلنوشته هایم برای تو
سرشار از حرفهايیست که در کلماتم
برای گفتن نیست
برای دیدن است
و بغض کردن
و گريه .....