میدانم نگاهت
همه دانسته های مرا می فهمد
و میدانی دانسته های من در نگاه تو جمع شده
و
میدانی حیف های من و تو
سر از یک بازار در می آورد
که همه فکرشان
قیمت حیف های دیروز و آرزوهای فردایشان هست
میترسم وضعمان رنگ مبتلای حسرتهای دیگران شود
کاش گلویم به زلال هجاهای حروفت باز نمیشد
کاش کوک ساعت قلبم
برای همیشه به وقت دوست داشتنت
بخواب همیشگی میرفت
تا صدای ثانیه به ثانیه حرفهایی
در تیک تاک لحظه هایت شنیده نمی شد
کاش منطق خشک زمانه برایم کمی شعر میخواند
کاش چشمان آفتاب از سردی بی سو می شد
تا ترانه های سبز یادت در سبد ذهنم می ماند
کاش شبهایی که در خوابم بودی
هیچوقت روز نمی شد
و روزهایی که انتظار خواندن سلامت را داشتم
به شبهایم وصل نمیشد
کاش میدانستم چه کرده ام
که خیلی خسته ات کرده ام
و چه گفته ام که دیگر
برایم حوصله ای نداری و مرا با رگبار حرفهایت
به مسلخ کشاندی.....
کاش این روزها را نداشتنم
و بار حرفهایت روی دلم سنگینی نمیکرد...
کاش
حضورم برایت تمام نشده بود
که پاسخی برای سوالهایم نداری.....