خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
بعضی وقتها فکر میکنم
درختان هم از سایه خودشان میترسند
احساس میکنم
بیشتر روزها
آفتاب رنگ غصه دارد
تا رنگ همیشگی اش
خیلی وقتها احساس میکنم
سنگین ترین جسمها
نفسهایم هست که در سینه ام حبس شده
و سخت ترین شکنجه
سکوت در برابر همهمه بغض کلمات من است
شاید روزی میرسد
که تنها مرا در همین چند حرف می بینی
آنروزها
بجای شبهایی که بیدار ماندم بخواب
و بجای اشک های پنهانم لبخند بزن
آنروزها در کنار خاطراتم کسی نیست
تا دوباره برایش دلنوشته بنویسم
آن روزها
تنها سنگ نبشته ای تکراری
مرا در آغوش خواهد گرفت
شعرهایی که برای همه همسایگان خاموشم
برای هم هر روز
تمامی شعرهای عاشقانه شان را می خوانند...
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ | 23:20 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب