خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
دیگر پوستم
مثل پوست زمین کلفت شده
و شوری چشمانم هم
تمام مذاقمان را کور کرده...
چاره ای نبود
باید به این کلمات پای دلم را می بستم
بله گفتنم تنها سه حرف نبود
حرف یک دنیا نخواستن
که جوابش
محکوم به اعدام دل شد
و سوختنی
که از پای دل
تا سر جان
صدایش تا قعر زمین و سقف آسمان
می پیچد...
سلامم به خوشبختی
بی جواب ماند
مثل اینکه قرار نبود
گّرد لبخند ِ دنیا بر دل ما هم بنشیند
مثل اینکه قرار نیست
به هوای یک نفس دلخوشی
کنار دلم باشم....
چقدر پوستم کلفت شده
که هنوز زنده ام
تاريخ : پنجشنبه ششم دی ۱۴۰۳ | 16:10 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب