خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
مادرم
تنهایی صدايم میزد
او فهمید من میان یک خاندان گم شده ام
او فهمید دلم درگیر نبودنت شده
او سایه دلت را پشت سر نگاهم می دید
او می دانست
سالهای زیادی است در دلم پرسه میزنی
انگار مثل یک معجزه بود
میدانست همه لحظات نگــــــــــرانت میشوم
او میدانست
جایی که زندگی می کنم
بعضی آدمهایش
فکرشان تا پرزهای فرششان بیشتر نیست
او میدانست
حرفهای زیادی در دلم هست
که سرشار از شلوغی تکرار خاطرات توست
مادرم هنوز دنبال تو کنار من میگردد
او نمی داند
تو سالهاست
دلم را دزديده ای
او نمی داند
من برای شعرهایم
تنها یک فاصله
بیشتر از کره زمین
کنار تو جا نگرفته ام
تاريخ : یکشنبه دوم دی ۱۴۰۳ | 6:10 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب