خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش

در این روزهای آخر پاییز
مرا با خودت به اینجا ببر
و یا تو بیا
بیا تا زیر باران با هم قدم بزنیم
به دور از فکرهای همه....
خیلی حرفهای نگفته داريم
که سالها پیش تا حالا
در دلمان تل انبار شده
مثل گنجشکها سلام کنيم به هم
و مثل روز
گرم کنيم دل خودمان را .....
خیلی وقتها فکر می کنم
برای نزديک شدنمان به هم
چقدر بايد بمانیم
چقدر چشم انتظار یک وعده نگاه گرم هم باشیم....
کاش میشد برخی از این همه هیاهوهای کنارمان را
در گوشهای از این برگهای پائیزی جا میگذاشتیم
و میرفتیم تا ته کوچه دلمان
در یک رهگذر دیگر
در یک نرگس زار....
جایی که دستانمان برای هم دور نباشند
جایی که
صدای تپش های ثانیه به ثانیه قلب هم را بشنویم....
بیا در این روزهای آخر پائیز
دلم را با خودت ببر....
تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۳ | 6:0 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب