دلتنگم برای هوای صبح و شب های کنار تو
دلتنگم برای آخرین روزهای پائیزی ندیدنت...
سرشارم از احساسی که سالهاست
از یک روز جمعه در دلم جاری شده...
مغرورم برای یادت
که آرامش را برایم رنگین می کند
پرم از دوست داشتنت
که کودکانه
به لی لی خوابی
به رویای دیدن دوباره ات فکر میکنم....
خالي ام از دیگرانی که
فقط دور و برمان را
با هیاهو شلوغ میکنند
و دوباره
پرم از رنگ های زنبق و یاسی که
تو به من هدیه می دهی
خالی ام از حرفهایی که
مثل پیچکها
دلمان را محاصره کرده اند
پرم از احساس نیلوفرانه ات
که روح من
در تسخیر رنگهای پر جذبه نگاه توست...
خالی ام از هوای لحظه هایی که
تو در آن نیستی
و پرم از نفسهایی که
کنار تو به شماره می افتند..
مهتاب منیر آسمان هميشه منی
و پر نفس ترین
لحظه طلوع خورشید صبح پاییزی ام
هیچ ابری
سایه آفتاب خورشیدیت
برای من نخواهد شد
من در هر صبح
کاسه تمنای یادت را در دلم جاری می کنم
تا با دعوت چشمانت
مثل همیشه
همه حرفهای دلم را برایت بگویم...
دوباره مرا به دلت دعوت کن
بگذار تا همیشه
دوست داشتنت را بر لبانت فریاد بزنم