خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
چه پاییزی است این روزها
نه ابری است
و نه انتظار بارانی
چشم های عروسکی بعضی مردها
فقط ترانه میخوانند...
در این وسط من هم
دلواپسم
برای یادهایی که نیستند
برای ثانیه هایی که نمی تپند
دلواپسم
برای سکوتی که نفسم را میگیرد
و تنها صدای پلک زدن های بی خیالی می آید
دلواپسم
برای قلبهایی که نمی زنند...
و برای راههایی که
همه برایم بسته شده اند...
دلواپسم برای
چشم های سیری که
در بیداری و خواب
زندانی صدا و سکوت قلبها شده اند.....
تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳ | 23:26 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب