پنجره اتاق دلم را باز می بندم
پرده را می کشم
نگاه به قاب عکست در گوشه اتاق دلم میکنم
بی اختیار برایت لبخند می زنم
من میدانم
در گوشه ای از این شهر
بین هزاران دل
مرا بخاطر داری
پنجره اتاق دلم سالهاست
رو به دیواری سنگی بود
دیواری از یک مشت کاغذهای دیواری دعانویسی
برای چشم زخم هایی که
زخمشان بیشتر در دلمان جا خوش کردهاند
پای پنجره دلم
رو به روی یادت می نشینم
یادم می آید
جمله دوستت دارم که بمن گفته ای
و من همیشه برای خودم تکرارش میکنم
از آن طرف
نگاهی به دعا نوشتههای دیوار اتاق که میکنم
سنگینی بتن های خشک و بی روح
آزارم می دهد
میشکند دلم را و روحم را
مثل پتک بر سرم می کوبد ...
دوباره
پنجره را می بندم
نگاه به طاقچه قاب عکست در دلم می کنم
بمن نگاه می کنی
مثل همیشه
چشمانت را در لحظه دیدارمان
تجسم می کنم
برایم لبخند میزنی
و من تنها دوباره برایت دل تنگ میشوم...
میدانی
به اندازه حجم یک لحظه
در میان جماعت گمشده ام
تنها و ساده مثل همیشه
مثل تجسم یک احساس
و به راحتی یک بوسه دلتنگی
از پشت پنجره خیال
مثل دیدن یک لحظه ِ خواب
از شعرهای عاشقانه من...
به اندازه تمام احساسم در دلم
برایت فریاد میزنم:
برای همیشه دوستت دارم ....