خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

با تو

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

با تو

وقتی به خورشید نگاهت خیره میشوم

گرمای محبتی که همیشه با نگاهت به من داری

ذوبم کند
تو را از سرزمین آفتاب میشناختم

که برای داشتنت

ابرهای روشن و تاریک را باید کنار زد

تا تو را زلال تر از آب های شفابخش ببینم
آبی بیکران کوههای زاگرس منی

که آذر چشمانت

جوانه های رویش نوجوانی مرا تداعی می‌کند
بی شمارند چشمه های یادت

در پرتو وجودم

و بی پایانند مظهر کمالت در خاطرم
یادت میکنم

تا برایت زیباترین خاطره را بسازم

و خیره میشوم

به افقی که به مهتاب منیرت روشن است.
هر روزم را با قطره های یادت شروع میکنم

و شبنمی میشوی

که بدور از دیدن طلوع خورشید

بر گلبرگهای خاطرت

در قلبم می نشینی
تو انتهای قدقامت صبح منی

که بی اختیار از هر خواستنی

در کنارم قرار میگیری
مگه ميشود تو را داشت

و امید در کنار خاطر فیروزه‌ای ات نداشت
مگر ميشود

تو را باور نکنم

و به تو تکیه نداشته باشم
تو طلوع آفتاب دلم هستی

که وجودت گرمی بخش خاطر آسوده

و سنگ صبور چشمانم میشوی

و چه کم میشود ترا داشت

هر زمان که می بینمت
حس دیدنت در آن روز

یکی از زیباترین حس های زلال و دورنی من است

که به خورشید نگاهت خیره شوم

و بتوانم از دریچه چشمانم

قلبت را ببینم و حسش را برای خودم القا کنم ....



تاريخ : دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳ | 15:50 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب