خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

دل آشنا

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

دل آشنا

من دلی را میشناسم که

هیچ پرستویی گریه چشمانش را ندیده....

من دلی را میشناسم که

حوصله سررفته اش را

با تنفس های مصنوعی مترسک تقسیم میکند....

من دلی را میشناسم که

جوهر خشک شده چشمان دلش

سالهاست

رنگ کبودی طعنه ها را

در خط نستعلیق شکسته دلش پنهان کرده.....

من دلی را میشناسم که

رنگهای باورش را

به تمامی آفتاب و مهتاب باخته

تا جشن تماشایش

چشمان آبی گلبرگهای امیدش باشد...

من دلی را میشناسم که

تمام دست های خالی آرزویش را

به پای دلی بسته

که همه چشم انتظار معجزه اش نشسته اند....

من دلی را میشناسم که

فریادش برای گوشهای کوچک عروسکهایش

با طنابی از نخ بی تفاوتی بافته شده....



تاريخ : شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ | 22:39 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب