خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

دل بردن

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

دل بردن

وقتهایی پیری می گفت

دلت را بردار و برو

من معنی حرفهايش را نمی فهمیدم

یک بار به او گفتم

این حرفها یعنی چه

او بمن گفت

اگر دلت با دل یکی جفت شد

دلت را بردار و برو

و بعد از سالها می فهمم

که ای کاش

ميشد

دلم را برمی‌داشتم و می رفتم

میرفتیم تا یک جای دور

یک کلبه آرامش دوتایی

یک زنبیل عشق و یکرنگی

یک حرف تماماً از تو

یک چشم گفتن از من

یک دل سیر معرفت

و يک خروار دوست داشتن

گاهی نگاهش می کردی

سیر می شدیم از این همه سال انتظار گذشته

چیزی جز بوی دوست داشتن واقعی نبود

و باران و یک رویای دو نفره دلمان

و صدای تند نفس کشیدن در آغوش هم

و اینجا بود

که من دلم را برداشته بودم و رفتم...



تاريخ : یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳ | 0:10 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب