خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
وقتهایی پیری می گفت
دلت را بردار و برو
من معنی حرفهايش را نمی فهمیدم
یک بار به او گفتم
این حرفها یعنی چه
او بمن گفت
اگر دلت با دل یکی جفت شد
دلت را بردار و برو
و بعد از سالها می فهمم
که ای کاش
ميشد
دلم را برمیداشتم و می رفتم
میرفتیم تا یک جای دور
یک کلبه آرامش دوتایی
یک زنبیل عشق و یکرنگی
یک حرف تماماً از تو
یک چشم گفتن از من
یک دل سیر معرفت
و يک خروار دوست داشتن
گاهی نگاهش می کردی
سیر می شدیم از این همه سال انتظار گذشته
چیزی جز بوی دوست داشتن واقعی نبود
و باران و یک رویای دو نفره دلمان
و صدای تند نفس کشیدن در آغوش هم
و اینجا بود
که من دلم را برداشته بودم و رفتم...
تاريخ : یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳ | 0:10 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب