خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
و تو آمدی
با یک سبد عشق
کنار حیاط زیر یک درخت نارنج
بی هوای یک لحظه نگاه من
و من سراپا مبهوت زیبایی بی مانند تو
چشمم به هم نمیخورد از آن همه خاطره شب
دلم می خواست تو را و آن شب را
دوباره و دوباره
برای هزاران بار تکرار میکردم
نمیدانستم روزی تو
برای من یک فصل دیگری از تمام عمرم میشوی
فصلی غیر از بهار و تابستان....
و این بود که تمام من در پائیز خلاصه شد
در زیر آن درخت
که شدی تمام من
و تو بودی تمام آنچه میخواستم.....
هنوز سالها
پس از آن شب
هر وقت یادم به تو می افتد
زیر آن درخت می بینم تو را
با نگاهی از من
که تمام دنیایش تو شدی و هستی....
تاريخ : شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 17:14 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب