خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
شب که میشود
دلم برای بودنت بیشتر تنگ میشود
تاریکی آسمان و زمین
و نگاه من به سمتی که تو در آن قرار گرفته ای
چیزی شبیه گرفتن ماه در دستانم میشود
که از فراز آسمان در دستانم خالی میشود
دلتنگت می شوم
و بیرنگ مثل سایه
در گوشه ای از کتابهای خیالم
برایت شعر می نویسم
انگار هجاهای کلماتم نیز فرق روز و شب را می دانند
کلمات را از پس دلم برایت بیرون می کشم
مثل بغض فرو خورده خاموش خودم
برای نداشتنت ...
باز شب میشود و تنهایی
باز قصه شبهای من با دلم
باز هم فکر های من برای دوست داشتنت....
تاريخ : جمعه دوم آذر ۱۴۰۳ | 22:7 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب