خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
یادم نمیرود
شانه های پدرم
بوی خاک خستگی میداد
خستگی سیمان و سنگ
خستگی دانه های ریز هوا در نفس
و سنگینی غصه های ما در دلش
بوی عطر عشق میداد خستگی اش
و مثل بوی زنانگی مادرم
که هیچوقت فرصت رنگ و لعاب نداشت
رنگ روز و مو
رنگ ریا و دو رویی نداشت
ولی مثل آفتاب
همیشه می درخشید....
تاريخ : شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳ | 17:1 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب