خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
بعضی وقتها که نگاه رگهای پشت دستت میکنم
بی اختیار یادم به این فکر می افتم
در این رگها که دیده میشوند
در داخل آن چه حسی میگذرد
مثل دل آدمی
که از ظاهر نمیشود فهمید چه در دل کسی میگذرد....
بعضی وقتها دیده نشدن خیلی سخت است....
آيا تابحال بغض کسی را در نگاهش دیده ای؟
کسی که دلش میخواهد برایت حرف بزند
ولی صدایش در گلو خفه میشود
و تنها بغضش در چشمانش پیدا هست
آیا شده چیزی را بخواهی
ولی فقط آنرا از پشت ویترین بتوانی ببینی
و نمیتوانی هر روز او را ببینی
و دلت نمیخواهد او را نداشته باشی....
حکایت بعضی آدمها شده
مثل اینهایی که گفتم....
لحظه لحظه میسازم بهارم را
ترسیمش میکنم در گلهای مریم و یاس گلدانم
و آنرا در پاییز افکارم
و در گلدان خاطرت آنرا میکارم
تاريخ : جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۳ | 22:45 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب