خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
سیلاب های صدایت را از یاد نمی برم
مثل مادری که راه خانه دلش را هیچوقت گم نمی کند
مثل دوره گردی که جای جای دنیا را میداند
مثل تمامی یک نفس کشیدن بیمار
که نمیداند آیا نفس بعدی همراهیش می کند یا نه....
و من اینجا هستم
و تنهایی
در یک راهرو تنگ و تاریک
با دیوارهایی از عکس های زیبای تو
که در صد پستوی دلم پنهانش کرده ام
که اگر نبود تصویرهایت
گم میشدم در شلوغی دروغ های شاخدار این شهر
گم میشدم در نفس کشیدنی که
دم و بازدم آن عطر نفس های تو در آن نباشد
و یادم رفت آخرین بار
در کجای دنیا تو را دیده ام
مثل اینکه سایه ها هم
مرا رنگ می کنند
کمک کنند تا کمتر دلواپس تو شوم....
تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 22:42 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب