خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
وقتی که دلتنگت میشوم کم می آورم
میدانم روزگار سر به سرم می گذارد
تا بیشترقدر عشقت را بدانم ....
ولی دریغ از فرصت یک نفس عمیق
چاره ای نیست
باید یک بار دیگر زنده بمانم
تا جواب دلم را بدهم
باید یک بار دیگر کودکیم را جشن بگیرم.....
برایم معمایی شد دوست داشتنت
و دلتنگیت
هر چه پیشتر میروم
تیغ روزگار بیشتر در دلمان می نشیند
انگار نمی خواهد
روزهای سختمان تمام شوند
و من می مانم و یک تو
من می مانم و یک دنیا تو
و ترانه ای که با هم می خوانیم
و تویی که
مرا با کمی عشق
دورتر از ستاره ها
محکم در آغوش میکشی
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 23:50 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب