پنجره اتاقم را می بندم
پرده را می کشم
نگاه به قاب عکس خالی ات در گوشه اتاق میکنم
بی اختیار برایت لبخند می زنم
میدانم در گوشه ای از این شهر
بین هزاران دل
مرا بخاطر داری
پنجره اتاقم سالهاست
رو به دیواری سنگی است
دیواری از یک مشت کاغذهای دیواری دعانویسی
برای چشم زخم هایی که
زخمشان بیشتر در دلمان جا خوش کردهاند
پای پنجره
رو به یادت می نشینم
یادم می آید
آخرین جمله دوستت دارم که بمن گفتی
هفته پیش بود
هنوز برای خودم تکرارش میکنم
نگاهی به دعا نوشتههای دیوار میکنم
سنگینی بتن های خشک و بی روح
آزارم می دهد
میشکند دلم را و روحم را
مثل پتک بر سرم می کوبد ...
دوباره
پنجره را می بندم
نگاه به طاقچه قاب عکست می کنم
بمن نگاه می کنی
مثل همیشه چشمانت را مجسم می کنم
برایم لبخند میزنی
و من تنها دوباره برایت دل تنگ میشوم...
میدانی
به اندازه حجم یک لحظه
در میان جماعت گمشده ام
تنها و ساده مثل همیشه
مثل تجسم یک احساس
و به راحتی یک بوسه دلتنگی از پشت پنجره خیال
مثل دیدن یک لحظه خواب از شعرهای عاشقانه من...
به اندازه تمام احساسم در دلم فریاد میزنم:
دوستت دارم ....