خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
میان بازی دعوایش گرفت
نمی دانست توپم را کجا گم کرده
خودش میدانست
ولی نمی خواست قبول کند
بعضی وقتها بلعیدن یک دروغ
خیلی سخت تر از یک دنيا حرف زدن میشود
و میدانست دنیایش خیلی کوچکتر از این حرفهاست
نگاهی به دستهایم کرد
و رفت
و بعد از سالها
سهم من از آن بازی
تنها ندیدنت بود
ندیدنی که سالها پس از آن بازی
دیگر تو را برای همیشه ندیدم
فکر میکردم دوباره بچه میشوم
و با تو هم بازی....
ولی وقتی پس از سالها نگاهم کردی
هنوز شرم دروغ چند ساله را در چشمانت پنهان کردی
و نگفتی چرا این سالها
انتظارش از یک خواب بیشتر بود
هنوز النگوی دستم کوچک بود و من
گوشواره ماهی ام را گم کرده بودم
و توپی که تو گم کردی
و هنوز بعد از سالها
آنرا ندارم....
تاريخ : شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 22:5 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب