شبیه یک خاکستر
در مسیر جاده متروکه
پای هیچکس را به دلم باز نکردم
می خندیدم به مردمانی که دم از عشق میزدند
و باور نداشتم که یک نگاه
میتواند آتشفشانی شود در دامن دل
باور نمی کردم
تپش قلب بعضی وقت ها
در دل بعضی ها جوش می آورد
و در دل برخی دیگر یخ میزند....
و او
مثل یک داس درو
دلم را درو کرد
و خرمنم
آتش گرفت در برابر نگاهش
به او گفتم که عاشقش شده ام
میدانستم باور کردنی نبود
میدانستم پاروی دلم در برکه نگاهش مانده
و میدانست که از دلم می گویم
چیزی نگفت
رفت
سالهاست که رفته است
در شهری دور
در بین یک جماعت بی روح
گم شده بود حلقه دل من
در بین اسباببازی های دخترش
و میدانست که عاشقش بودم
بعد از سالها
در دلم صدایی می آید
مثل صدای قطره های شدید تگرگ
در یک باران بهاری
میدانستم باور نداشت که مانده ام
و دستم در بین سالهای گذشته تا امروز
دنبال حلقه گمشده ام میگردد
حلقه ای که تنها
در دلم آنرا برایش کنار گذاشته ام....