خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
قلبی برای تپیدن
نگاهی برای دیدن
و دستانی برای تو
من اینجا
بی تو در سکوتی سرد می میرم...
جایت خالیست در این لحظات
که چشمانم حلقه بر در خانه دلت زده.....
کار ساده ای نبود دل دادنم
چیزی شبیه یک دور دنیا زدن
و در بین جماعتی کور و کر
خودت را از مرداب نگاهشان نجات دهی....
کار ساده ای نیست دلتنگی
و تنها دلتنگی بوسیدنت برایم نیست
ذوب شدن در دلت هست
از ترس یخ های دیاری که همیشه برایم
تحفه ای جز نیشخند و چشم زخم نبوده....
حرف ساده ای نبود گفتن دوستت دارم
به کسی که همیشه همراهت نیست
به کسی که قلبت درون سینه اش می تپد
برای داشتنی که
در حسرت لحظه به لحظه اش آب میشوی....
دیدنت کار ساده ای نیست و نه تکراری
هیچوقت برایم تکراری نیستی
هیچوقت برایم از تازگیت کم نمیشود
انگار که در دنیا هیچ قرینه ای برای داشتنت ندارم....
تاريخ : شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ | 21:10 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب