خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

سفره مادر

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

سفره مادر

کمی آن طرف‌تر

سفره نان و تنهایی مادرم پهن بود

با یک لیوان بغض

و یک کف دست صدای تپش دلتنگی

غربت برای من نبود

و تنهایی نه برای او

گوشه ای از اتاق می نشیند

شاید در کنار مهمانان دلش جایش نشود

برایم چای می ریزد

با دستان دلش

داغ داغ بود نگاهش

و می شنیدم که برایم ساز تنهایی اش را کوک می کرد

و امشب او مثل سالهای گذشته

تنهاست،

از خواب تاریک می پرد

و در گوشه ای از اتاقش

که بوی نداشتن من

تمام اتاقش را پر کرده

برایم چای می ریزد

و من دوباره دور از او

مثل هر شب

لیوان بغضش را در بهتی مبهم سر میکشم.....


برچسب‌ها: مادر

تاريخ : یکشنبه ششم آبان ۱۴۰۳ | 1:13 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب