گوشه ای می نشینم
روی نیمکتی از چوب درخت افرا
روبرویم دستفروش پیر
با آتشی خاکستر زده
صدای شیر بلال میزد
و رهگذران با چشمانی خسته
و یا شاید آرزومند...
نگاه دانه های بلال سرخ شده
روی صورت آتش می کنند
حواسم همه جمع حرفهای نیمه شبت بود
و دود آتشی که چشمانم را خسته کرده....
اشک می ریختم بی اختیار
پیرمرد
کنارم زل زده بود و به چشمانحلقه زده در اشکم
نگاه می کرد
می خواستم راه بروم
تا شاید کمی از اشک چشمانم
در تاریکی شب گم شود...
یاد عکس تو افتادم
که مدتهاست در گوشه ای از قفسه دلت خاک می خورد
و مستورانی شده برای خودش
مرا هر چند وقت یک بار
تا پای جان کندن می برد...
بعد از ساعت ها فکر می کردم هنوز
کنار اجاق نیمه خاکستری بلال فروش نشسته ام
و او برایم حرف میزند
ولی گوشه ای تنها ایستاده بودم
زیر پنجره اتاقت
صدای قهقهه خنده ات
در هوای تاریک کوچه شب می پیچید
و من بی اختیار به یاد حرفهای تو
در تاریکی شب گم میشوم
با رد دود آتش پیرمرد بلال فروش
که هنوز صدای خسته اش در گوشم می پیچد
بی اختیار برگشتم
برای تکرار حرفهایت
و دوباره مثل قبل
گم میشوم در فکرهای کوتاه و بلند
گم میشوم مثل خاطره ای دور از یک سال کبیسه
که برای همیشه
دلم را برایت فریاد زدم......