خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

قلم

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

قلم

کاغذی دستش بود و قلمی لرزان میان دو انگشتانش

نمی‌دانست چه بنویسد

از کجا و برای کی

کاش میشد گوشه ای دنج می تشست با تو

با نگاه به تو می نوشت

ولی نبود آنچه دلشان می خواست

و در این بین

فقط همین را می‌دانست

که بعد از سال ها دستش می‌لرزد

و دلش هم می‌لرزد مثل دستش

برای آرزوهایش شکلی نداشت

مثل تصویر دلش که در هیچ قابی نبود

کودکیش او را تنها صدا می‌زدند

با یک پسوند کاف مصغر

دلش می‌خواهد بنویسد

ولی نمی‌دانست از کجا شروع کند

فقط همین را می‌دانم یاد حرف‌های تو افتاد

و قطره‌های جوهر خودکار که با اشکش

روی کاغذ پخش شده بود

و چشمان خیره به نقطه ای نزدیک

مگر چقدر می‌شود نوشت

و مگر چقدر می‌شود خواند

داستان‌های اساطیر هم اینقدر طولانی نبودند

و اینقدر تمنا

گویی که هیچ حرفی را به قلم ننوشته‌اند

گویی که هیچ حرفی از دل نیامده

و متهم می‌شوی به دیگران نوشتن

مثل قلم‌های کرایه‌ای پاورقی روزنامه‌ها

و حروف چینی سربی میان چاپخانه تاریک نمور

دوباره نتوانست بنویسد

بغض دلش را

و این بار قلم را میان انگشتانش

به یاد دستهای مهربان عشقش

می بوسید....



تاريخ : دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 18:47 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب