خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
باز در این لحظه های سکوت تنهایی شب
برایت دلنوشته نوشتم
خیلی پرم از یک عمر دوست داشتن تو
و کوهی از آتشفشان عشقت
که مرا تا دورترین دریاها می برد
و ساحلی که دستانم را به قلبت نزدیک میکند...
شعرهایم هم مثل دلم
در اين لحظه های شب
برایت تنگ میشود
و احساسم هم
کمی آنطرف تر
بغضش میگیرد
بغضم میگیرد از بی تو بودن
از آدمهایی که من وتو را نمی فهمند
چه عیب دارد انتظار بکشم
تا تو را با تمام شوق و امید
در آغوش بکشم....
تاريخ : جمعه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳ | 3:38 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب