دلتنگ میشوم
برای بودنت
برای داشتنت...
چقدر دنیای بی رحمی است
مگر میشود همه آسمان را
و ستاره هایش را ندید
مگر میشود
زیبایی و طنازی و عطر یاد تو را از یاد برد
مگر میشود چشمانت را دید و عاشق نشد
مگر میشود لبهایت را بوسید
و طعم عشق را فراموش کرد
مگر میشود دلتنگ آغوشت نشد
دنیای ما اندازه تمام مردمش به من و تو بدهکار است
همیشه دیوانه ام می کند یادت
و عکست که با من حرفها میزند
بیشتر وقت ها گوشه ای می نشینم
و دور از هیاهوی زندگی و کار
دور از بی عاطفگی های مردم
دور از چهره پر از نقاب دروغ
برایت حرف میزنم
اینجا جایی نیست که یادم برود
چقدر دلواپس فردای مان هستی
رشته کلامم با نگاهت وصل میشود
و با کلامت گرم
مگر دنیا چند بخش تقسیم میشود
که سرزمین دل و من و تو
جغرافیایی دارد به وسعت یک دنیا عشق....
کاش کنارت بودم
سخت در آغوشت میگرفتم
و به دنیا نه میگفتیم
باشد بین مان
دلمان و عشقمان
نگاهمان و کلاممان
دور باشیم از مردم
در میان یک کلبه عشق
و یک سفره نان دل
من جایی جز آغوشت ندارم
و دلم جز دلت
کامم با تو باز میشود
و دلم با نگاهت گرم
جان من برای دوست داشتنت
می تپد
مثل گردش یک برگ پاییزی در ولوله باد
بکار دانه های باران را در دلم
و بمان با بودنم
مگر جایی که تو باشی غیر از عشق پیدا میشود
هر چه میشود مرا با خودت یار کن....
من به دوست داشتنت دلگرمم
ترا می خوانم به قلبم
مثل سالها قبل
مثل آغوشت باز
و مثل قلبت مهربان
قشنگ ترین حرفها را تو با من بزن
بگذار دلتنگت نباشم
بگذار عشق من و تو افسانه شود
بین تمام آنهایی که سالهاست
در سکوت عاشقانه همدیگر را دوست دارند
و کسی جز خودشان راز دلشان را نمی داند....