خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
امشب
بی تو
در راه مسير طولانی یک خاطره چند ساله
چه تنهایی دلگیری دارم امشب
دلم می خواهد
امشب شب من و دستان تو
شب و کنار تو بودن
و پایان حروف الفبای تلخ قلبمان باشد...
چشمانم خسته اند
ولی سفره دلم
بی رنگ از بودنت
بی رنگ از شادی لبخندهای تو ......
نمیدانم
گرمای آتش هیزم های این روزها
یا دلمان از ترس فردای دیشب میلرزد
نمیدانم
امشب دور بودن از تو را چگونه باشم
میدانم تو
بی من تنهایی مان را جشن نمیگیری
و میدانم
امشب پایان دوریم با توست
و سرد تر از خستگی های هر روزمان....
طولانی بودن دوری مان
دست نیافتنی تر از دوست داشتنی هایمان شده
دوبـاره
مثل همیشه به انتظارت می نشینم
نگاهم به جای خالی تو
روی صندلی بی صدایی است
که دنیای واقعی خاطره هایمان را لمس می کند ....
تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۳ | 0:7 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب