خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
یک قدم به جلو برمیدارم
و به پشت سرم نگاهی میکنم
به خاطره رویایی مان
درست فکر میکردم
با حسرت مرا میدیدی
و می دیدی که هستم
ولی سالهاست در کنار هم نیستیم
از تو چه پنهان
نمیخواهم دستانت را تنها بگذارم...
هنوز کلید واژه های قلبت را
به جای ریتم های قلبم حفظ کرده ام
هنوز میتوانم بگویم که
با تو تا آخر دنیا قدم زده ام
مرا چه باک که در کویری هستیم
که نیشترهای زهر آلود
هر لحظه در کمین احساس مان هستند
تا ستاره های کاغذی آسمانمان را
به سقف اتاق بدوزند
ترا میفهمم که برایت سخت است
ترا میفهمم که دیشب
هزاران راز مگوی را به من یاد دادی
ترا میفهمم که مرا فراموش نخواهی کرد
ترا با تمام وجود فریاد میزنم
تا در مسلخ عاشقی به تماشایم بنشینی
به گلبرگهای بهاری دلت سوگند
که ترانه یاد تو
ضمیر پنهانی همه دل نوشته های من
برای تو خواهد بود
تاريخ : جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳ | 21:3 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب