خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
چقدر ساده و بی پیرایه حرف می زنیم
حرفهای دلمان
حرفهایی از جنس ابر
حرفهایی از عمق جان
به لبم می رسد جانم
و به دندان می کشم آرزویم
تاوان سنگینی دارد این روزها
گرمای نفس گیر بعضی نگاهها
و حفره عمیق و چرکین برخی حرفها
گوشت بر دلمان آب می کند...
از دست این دلهای آواره
که هر لحظه به دنبال راه نفس کشیدنی است
و من
بعد از همه دویدن ها
نفس کشیدنی ناتمام میشوم
در پشت یک دیوار سنگی
که تمام آوار سنگین خودخواهیم را
بر سرم فرو می ریزد
تاريخ : پنجشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۳ | 0:16 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب