بقچه تنهایی مادرم
پر است از نان های خشکی که
قاتقش را شیره جانمان کرد
تا بزرگ شویم و مثل امروزی....
همه مان دور سفره رنگین او نشسته ایم
بقچه زندگی مادرم پر است از
شور و شیرینهایی که
تلخی روزگار مجابش کرده بود
باید جنگید تا بود....
بقچه نگاه مادرم پر است از
تپشهای انتظاری که نگاه ما را میطلبید
و میان قاب درب خانه
همه به دنبال ما بود....
بقچه دل مادرم پر از حرفهای است
سرد و شیرین
تلخ و درشت
گاه و بیگاه
نمکدار و پرسود
و بیشتر وقت ها درد اور و ریشناک....
بقچه این روزهای حال مادرم
پر است از امن یجیبهای من و سختیهای او
پرشده از غصههایی که تلنبار شده...
پر است از نفسهایی که نگاهشان به آسمان است
پر از دعای خدا و فرشتگانی که دلواپس حال مادرند
دلواپس چشمهای نگران دختران
انتظار بی صبرانه پدر
و سردی اجاق آشپزخانهای که
تا نباشد دلش گرم به بودن مادر نیست...
حرفهایم شبیه حرفهای مادرم است
حرفهایی از جنس دعا
حرفهایی از جنس مهربانی و عشق
حرفهایی از جنس یک فرشته
که نگهبان ما هست
حرفهایی از جنس یک مادر...
برچسبها: مادر