خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

بقچه مادر

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

بقچه مادر

بقچه تنهایی مادرم

پر است از نان های خشکی که

قاتقش را شیره جانمان کرد

تا بزرگ شویم و مثل امروزی....

همه مان دور سفره رنگین او نشسته ایم

بقچه زندگی مادرم پر است از

شور و شیرین‌هایی که

تلخی روزگار مجابش کرده بود

باید جنگید تا بود....

بقچه نگاه مادرم پر است از

تپش‌های انتظاری که نگاه ما را می‌طلبید

و میان قاب درب خانه

همه به دنبال ما بود....

بقچه دل مادرم پر از حرف‌های است

سرد و شیرین

تلخ و درشت

گاه و بیگاه

نمکدار و پرسود

و بیشتر وقت ها درد اور و ریشناک....

بقچه این روزهای حال مادرم

پر است از امن یجیب‌های من و سختی‌های او

پرشده از غصه‌هایی که تلنبار شده...

پر است از نفس‌هایی که نگاهشان به آسمان است

پر از دعای خدا و فرشتگانی که دلواپس حال مادرند

دلواپس چشم‌های نگران دختران

انتظار بی صبرانه پدر

و سردی اجاق آشپزخانه‌ای که

تا نباشد دلش گرم به بودن مادر نیست...

حرف‌هایم شبیه حرف‌های مادرم است

حرف‌هایی از جنس دعا

حرف‌هایی از جنس مهربانی و عشق

حرف‌هایی از جنس یک فرشته

که نگهبان ما هست

حرف‌هایی از جنس یک مادر...


برچسب‌ها: مادر

تاريخ : سه شنبه دوم مرداد ۱۴۰۳ | 16:4 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب