خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

مادر

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

مادر

می نویسم مادر

و می خوانمش تمام دنیایم

حرف حرف نامش را با جان و دل می نویسم

و با بغض

بغضی که سالها در دلش بود

و نخواست جلوی چشمهای ما

گوشه دل کسی بلرزد

مادرم تو تنها نیستی

تو تمام وجودمان را

در چشمهایت جا می دهی

و به وسعت یک دنیا

برایمان نگفته داری

نگفته هایی که تنها فکرشان

کوهی از غصه ات می شد

و خودت بودی و پدر

و مشتی خاک های شور بی فایده

که تنها برای نام و نان هستند

واژه هایم برای تو چه بی تابند

مثل این ثانیه های من

مثل تمامی لرزش نگاه پدرم

و مثل قلب‌هایی که دور و نزدیک از من

برای دلواپسی یک دیدنت می تپند

برای این لحظه هایم

چیزی جز دعای سلامتی ندارم

و گریه هایی که برای همه نگرانی ات می ریزم....

مادرم همیشه مام وجود منی

همیشه قلب من

که در سینه ام می تپد و بوی زندگی می دهد.....


برچسب‌ها: مادر

تاريخ : جمعه بیست و دوم تیر ۱۴۰۳ | 4:10 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب