خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

پارک شب

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

پارک شب

زیر سایه تاریک یک درخت

تنها روی نیمکت چوبی یک پارک

با هیاهوی ساده بچه‌ها برای بازی

و صدای بلند حرفهای تو در گوش دلم

با مورچه‌هایی

که دلشان می خواهد شیرینی

حرفهای تو را از لبانم بدزدند ...

چشمانم تشنه هستند از سراب دیدنت

و گوشهایم سنگین

از پاورچین پاورچین های دزدانه مردم خسته....

چه باور سنگینی میشود

وقتی لرزش دست هایم و خشکی لبانم

در دلواپسی یک دیدنت گم میشود

و ترسی که از نگاه عابران

از فهمیدن انتظار من بر دلشان رد میشود



تاريخ : جمعه پانزدهم تیر ۱۴۰۳ | 21:27 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب