خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
هر وقت فرصت شد
به هر چه میگذرد نگاه کن
به عقربه های ساعت
به پلک زدن های زندگی
به روی صحنه رفت و آمد ها
به هیاهوی بسیار اکسیژن برای تنفس مصنوعی
به همهمه نازک عطرهای زنانه در یک دیدار عاشقانه
به جنگ جهانی دلها برای تصاحب عشق فکر کن
به من هم فکر کن
و به آدمکهای نزدیک مزرعه خانگی مان
که حتی گربه ها هم از هیبتشان حساب می برند
به من فکر کن
و نقشی که از تو در دلم بسته شده
به انتظارهای نشسته من در ایستگاه فکر کن
و به یک شور خستگی
که مثل گرمای تابستان
دلم را برایت آب میکند
به این روزهای من فکر کن
و به همه پشت صحنه فیلم های دراماتیک
که در همین سال ها در دلمان نقش بازی کرده....
و آخر
به همه این ها فکر کن
بدون شرحی از حرفها و دلنوشته های من
به همه کتاب دنیا بدون صفحه فکر کن....
تاريخ : جمعه پانزدهم تیر ۱۴۰۳ | 21:20 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب