خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

خاطر باران

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

خاطر باران

«تلنگر می زند بر شیشه ها سرپنجه باران»

و من بی تو میان این همه باران نخواهم رفت

و زانو می زنم پای درخت کاج

درختی که میان من و تو شاهد به عشقم بود

من و قلبم برای اولین و آخرین بارم

به چشمانم

نگاهت را به قلبم قاب خواهم کرد

مرا دیگر غمی جز دوری از تو هیچ فکری نیست

و دستانم

چه گرم است از وجود دستهای تو

و خیره ماندن چشمان ما در چشم همدیگر

صدای ساکت و آرام هر آه نفس هایت

و بستن های چشمت بین عطر یک گل نرگس

و من با این تمام خاطرات تو

چه خوشبختم....



تاريخ : پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴ | 8:35 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب